|
||||||
|
شب طولاني فصل اول
«الو.» كسي جواب نداد. باز گفتم: «الو.» و گوش دادم. صدايي شنيدم كه به صداي نفس ميماند. صداي آهنگي چيزي هم از دور ميآمد، انگار كسي دستش را گذاشته باشد روي گوشي. گفتم: «بالاخره كه چي؟» چيزي نگفت. بعد از آن همه تلفن، توقع هم نداشتم حرف بزند. گفتم: «خيلي روت زياده.» محكم گوشي را گذاشتم و برگشتم پشت ميزم. هنوز ننشسته بودم كه باز تلفن زنگ زد. باعجله برگشتم كنار تخت. ميخواستم هر چه از دهانم درآمد، نثارش كنم. دوتا از آن فحشهاي آبدار بدهم كه معمول اپشت تلفن به مزاحم تلفنيها ميدهند، اما گوشي را كه برداشتم، عين دفعههاي قبل، فقط گفتم: «الو.» اينبار صداي نفسهايش واضحتر شده بود. صداي آهنگ هم نميآمد. پيدا بود دستش را از روي دهانه برداشته. گفتم: «تا كي قراره زنگ بزني و حرف نزني؟» چيزي نگفت. گفتم: «ميخواي يه دكتر خوب بهت معرفي كنم؟» دوباره صداي همان آهنگ را شنيدم. شايد هم تلويزيون بود. گفتم: «متخصص آدمهايي كه لالموني گرفتهن.» همچنان سكوت كرده بود. گوشي را گذاشتم. برگشتم پشت ميزم و زل زدم به دسته كاغذ سفيد. از صبح دفعة هفتم هشتم بود كه تلفن ميزد و هر دفعه هم افكارم را ريخته بود به هم. شايد هم اينها همهاش بهانه بود، چون وقتي داستاني رماني چيزي را شروع ميكنم، ديگر چيزي جلودارم نيست. كنارم توپ هم كه در كنند، باز مينويسم. فقط مهم اول داستان است، گاهي هم آخرش. اما توي اين سه چهار روز فقط يكي دو خط نوشته بودم، امروز صبح هم يك صفحهاي نوشتم، اما بعد بلافاصله كاغذ را مچاله كردم و انداختمش توي سطل آشغال زير ميزم. يكدفعه فكري به سرم زد. فكر كردم بد نيست با همين تلفن شروع كنم. با همين تلفن بي موقع، با همين آدمي كه هي زنگ ميزند و قطع ميكند، ولي قلم را كه گذاشتم روي كاغذ، ديدم اصلا يك كلمه هم نميتوانم بنويسم. انگار طلسم شده باشم. خودكار را گذاشتم روي ميز، كنار كاغذها، و بلند شدم. فكر كردم شايد اگر تمام قضايايي كه قرار بود بنويسمشان، اتفاق نيفتاده بود يا لااقل من اينطور تصور نميكردم، راحتتر بودم. شايد اين همه مدت نمينشستم پشت ميز و زل بزنم به كاغذهاي سفيد و گاهي هم به يادداشتهايم. رفتم توي آشپزخانه و يك فنجان بزرگ چاي ريختم. دوتا بيسكويت هم برداشتم و رفتم توي هال و نشستم روي صندلي حصيري جلو تلويزيون. آن موقع روز فقط ميشد شبكه چهار را ديد. يك برنامة علمي داشت درباره انتقال مولكولي و اينجور چيزها. خانم مجري داشت از دانشمنداني حرف ميزد كه سعي ميكنند انسان راتبديل به نوعي طول موج كنند كه هر وقت خواست، در عرض يك ثانيه يا حتي كمتر، از نقطهاي در جهان به نقطة ديگري برود، يعني مثلا با سرعت نور. از همان چيزهايي كه توي فيلمهاي تخيلي زياد است. بعد هم تكهاي از فيلمي را نشان داد و بعد دانشمندي كه توي اتاق بزرگ تاريكي نشسته بود، از تخيل حرف زد. گفت تمام جهان بر پاية تخيل بنا شده، حتي علم پزشكي. گفت همين تخيل باعث شده انسانها تا اين حد پيشرفت كنند و باز هم دربارة انتقال مولكولي حرف زد. بيسكويت دوم را زدم توي فنجان و با جرعهاي چاي خوردم و وقتي بلند ميشدم، صداي تلويزيون را كم كردم. رفتم توي آشپزخانه، داشتم از سر جعبه بيسكويت برميداشتم كه باز تلفن زنگ زد. رفتم توي اتاق. نشستم لب تخت و گوشي را برداشتم، اما چيزي نگفتم. چند لحظهاي به صداي نفسهاي همديگر گوش داديم. بعد گفتم: «خودت خسته نشدهي؟» چيزي نگفت. گفتم: «با توام، عوضي!» «چرا، خودم هم خسته شدهم.» گفتم: «مهران؟» زد زيرخنده. گفت: «فحش بده. طوري نيست.» حسابي خجالت كشيده بودم. گفتم: «چرا حرف نزدي؟» «دست شما درد نكنه. تو اول بايد ميگفتي الو.» گفتم: «معذرت ميخوام. يكي از صبح تا حالا هزار دفعه زنگ زده و قطع كرده. فكر كردم اونه ... پس تو قرار بود بياي اينجا!» «آره، بهخاطر همين زنگ زدم. ببين، قرارمونو ميندازيم شب. تو كه شب با كسي قراري چيزي نذاشتي؟» گفتم: «نه.» «پس موافقي؟» «چه ساعتي؟» «سر ساعت ده اونجام. ميزنيم بيرون ميريم تو همون رستوران، تو دربند، كه تو تموم داستانهاي تو هست.» باز خنديد. گفتم: «تو تموم داستانهام نيست. ولي ميريم همونجا.» «اصلا ميخواي بريم تو همون كافههه تو ميدون فردوسي كه تو عاشقشي. اسمش چي بود؟» داشت شر و ور ميگفت. اسمش را ميدانست. تا حالا چندبارحرفش را پيش كشيده بود. يك بار هم به اصرار خودش رفته بوديم آنجا. حتي يادم ميآيد وقتي پيشخدمت داشت قهوهها را ميچيد روي ميز، يكدفعه كتاب من را از توي كيفش درآورد، داستان همان كافه را آورد و گرفت جلواش. اسم داستان اسم همان كافه بود. بعد باانگشت به من اشاره كرد. گفت: «ايشون نويسندة اين كتابن.» و بهشوخي گفت حسابي تبليغ كافهشان را كرده و بايد قهوهمان را مجانيحساب كنند. پيشخدمت هم كتاب را گرفت و زل زد به همان صفحه وبعد برد به مردي كه پشت صندوق بود و انگار رئيس كافه هم بود، نشان داد. بعد هردوشان زل زدند به من. آخر سر هم هر كاري كرديم، پول نگرفتند. فقط از من قول گرفتند يك نسخه از كتاب را برايشان ببرم. مهران هنوز داشت ميخنديد. گفتم: «اونجا فقط عصرها بازه. خودت كه ميدوني.» «آره، بالاخره يه جايي ميريم.» گفتم: «ساعت ده منتظرتم.» و خداحافظي كرديم. گوشي را گذاشتم و دراز كشيدم.
|
||||||