|
||||||
|
نفرينشدگان بخش اول فصل اول
با بهرام كيان همان اوايل دوران دانشكده آشنا شدم. ترم اول بوديم يا دوم، درست يادم نيست. يك روز عصر، جلو دانشگاه با هم سوار تاكسي شديم و او كرايهام را حساب كرد. از همانجا دوستيمان شروع شد و كمكم حسابي با هم اخت شديم. بهرام از همان وقتها يك چيزهايي مينوشت؛ مقاله، نقد، داستان، از اينجور چيزها. اولين بار يكي از نقدهايش توي يك مجلة سينمايي چاپ شد. حسابي به يكي از فيلمهاي پر سر و صداي ايراني حمله كرده بود و اين درست زماني بود كه همه داشتند از فيلم تعريف ميكردند. اسم مقاله را هم گذاشته بود، جنجال براي هيچ. بعدها، هر وقت دور هم جمع ميشديم، يك چيزي ميخواند. مقالهها و نقدهاي خوبي مينوشت، ولي داستانهايش چنگي به دل نميزد. نه اينكه ضعيف باشد، ولي اينقدر با زبان ور ميرفت كه داستان تويش گم ميشد، بهخاطر همين هم هر بار كلي بحث به راه ميانداختيم. دوران ليسانس كه تمام شد، ادامه تحصيل نداد. گفت بهدردش نميخورد. دفترچه گرفت و يكراست رفت سربازي و همان وقتها توي يك مجلة ادبي نهچندان مشهور استخدام شد. صفحة معرفي كتابش را داده بودند به او. كتابهايي را كه ميرسيد، بهدقت ميخواند و بعد مطلبي براي معرفيشان مينوشت، گاهي هم نقد كوتاهي به آن اضافه ميكرد. به دو سهتا مجله و روزنامة مشهور هم مطلب ميداد، ولي داستانهايش را براي هيچجا نميفرستاد، هرچند شك نداشتم كه چاپشان ميكردند. بهرام بعد از سربازي حسابي جايش را توي محافل ادبي باز كرده بود. همان وقتها هم بود كه سفت و سخت عاشق شد. طرف يكي دوتا داستان اينطرف و آنطرف چاپ كرده بود و دنبال اين بود كه مجموعهاش را دربياورد و به هر دري ميزد. من همه داستانهايش را خوانده بودم. بهنظر من كه مزخرف بودند. گاهي، وقتي ميخواندمشان، فكر ميكردم يك بچة هفت هشتساله نشسته و انشاء نوشته. شك ندارم تنها چيزي كه كمك كرد تا مجموعهاش چاپ بشود، خوشگلياش بود. يكي دو نويسندة نيمچهمشهور هم روي كتابش نقد آبكي نوشتند و حسابي بهبه وچهچه كردند كه واقعا مهوع بود. بهرام خيلي زود اسير اين زيبايي شد و بعد از چهار ماه ازدواج كردند. در تمام مدت اين وصلت بهرام را نديدم. ليلي پاي همة دوستانش را بريده بود و فقط گاهي از اينجا وآنجا ميشنيدم كه مدام جدل دارند، چون زن بهرام نميگذاشته بچهدار بشوند و تازه بعدها متوجه شدم كه خانم، هنوز شش هفت ماه از ازدواجشان نگذشته، دلدادة يكي از همان نويسندههاي نيمچهمشهور شده. بعد از جداييشان باز رابطة ما برقرار شد، ولي بهرام ديگر آن بهرام سابق نبود. حسابي تودار شده بود و زودرنج. سر هرچيز كوچكي دعوا راه ميانداخت، بهخاطر همين هم خيلي زود همة دوستانش را از دست داد. كينههاي زودگذر روي نقدهايش هم تأثير گذاشته بود، طوري كه گاهي حكم فحشنامه را داشتند. آشنا شدنش با هاله و بعد قضية نامزديشان، تنها چيزي بود كه باعث شد كمي سرعقل بيايد. هاله بر و روي آنچناني نداشت، ولي از آن دخترهايي بود كه همهجوره براي طرف مايه ميگذارند. ما در خلال اين مدت گاه و بيگاه همديگر را ميديديم. يا آنها ميآمدند پيش من يا من ميرفتم سراغشان. قرار هم بود به زودي جشن عروسي بگيرند و من از اين بابت خوشحال بودم. هاله تنها كسي بود كه ميتوانست بهرام راجمع و جور كند. اين قضيه ادامه پيدا كرد تا زماني كه بهرام ساكش را جمع كرد و آمد پيش من و تا شبي كه رؤيا تلفن كرد، پيش من ماند و جز زماني كه به دفتر مجله سر ميزد، همهاش توي خانه بود. توي اين دو هفته هاله چند بار به من تلفن كرد. ميدانست بهرام خانة من است. ميدانست دلش نميخواهد با او حرف بزند. از اينكه من هم دليلش را نميگفتم، حسابي كفرش در آمده بود. دو سه دفعهاي هم خواست بيايد، ولي من خواهش كردم فعلا دست نگه دارد و يكجوري دستش را در كردم و بهخاطر همين از خودم بدم آمد، ولي چارهاي نبود. مگر ميشد بهرام را از خانهام بيرون كنم؟ حتي يكي دو بار، آنطور كه بهرام ميگفت، يكي زنگ خانه را ميزند، ولي در را باز نكرده بود. ميخواست اينطور، به قول خودش، قيد هاله را بزند، ولي داشت دخل خودش را ميآورد. اين را از حالاتش ميفهميدم. كماشتها شده بود و كم حرف ميزد. كتابها را از دفتر مجله ميآورد خانه و ميديدم ساعتها، بيآنكه بخواندشان، با آنها ور ميرود. گاهي يك گوشه تكيه ميداد به ديوار، پاهايش را جمع ميكرد، ساعتها يكي از كتابها را ميگذاشت جلواش و فقط وقتي صورتش را ميديدم كه ميخواست به سيگار پك بزند. نميخواند. مطمئن بودم. بعد هم مينشست پشت ميز من، سه چهار خطي مينوشت، گاهي هم فقط يك سطر، و بعد انگار كه هزار بار بخواندش، زل ميزد به كاغذ. مثلا قرار بود اين همه كتاب را معرفي كند. اين اواخر رماني را هم شروع كرده بود. صد صفحهاش را نوشته بود، ولي حالا آن همه صفحه داشت روي ميز تحريرش خاك ميخورد و خودش ميگفت كه ديگر نميتواند ادامه بدهد. گفت بايد همهاش را از اول شروع كند. بعضيوقتها فكر ميكنم اين مدت مثل دوران نقاهت است. آدم بايد مدتي استراحت كند تا بهبود پيدا كند و قواي از دست رفته را بازيابد. ولي وقتي بداني كه طرف مدام ميآيد در خانه و آن تلفن لعنتي هم كه مدام زنگ ميزند، خود اوست، بيشتر بيمار ميشوي. يا بايد شهامتش را داشته باشي كه گوشي را برداري و هر چه از دهانت درآمد، نثارش كني و يا تسليم شوي و برگردي سراغش. گاهي هم فكر ميكنم تقصير من است كه گذاشتم آن روز برود سراغش. لااقل من نبايد ميرفتم. ولي بعد با خودم ميگويم آخرش چه. آخرش كه ميفهميد. اينجور چيزها، آخرش برملاء ميشود، حتي اگر آدم بتواند يك ماه، دو ماه يا حتي يك سال پنهانشان كند. آن روز صبح با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم. گوشي را برداشتم. حسابي آشفته بود و صدايش ميلرزيد. گفتم: «طرف كي بود؟» «نميدونم.» «چرت گفته.» «چرت نيست. ميخوام برم.» «خل شدهي!» «تو ميآي يا نه؟» عصر، درست سر ساعت شش، جلو در شرقي پارك لاله بودم. بهرام نشسته بود كنار پيادهرو و سيگار ميكشيد. مرا كه ديد بلند شد و پشت شلوارش را تكاند. با هم رفتيم تو. چندتا پسر هفده هجده ساله داشتند توي راه عريض سمت راست، كه به شمال پارك ميخورد، فوتبال بازي ميكردند. عجيب هوس بازي كرده بودم. گفتم: «بيا بريم با اينها يه دست فوتبال بزنيم.» نگاهم كرد، ولي چيزي نگفت. گفتم: «حالا يارو كي بود؟» «گفتم كه، نميدونم.» «سر كارت گذاشته.» «سر كاري نيست.» انداختيم توي راهي كه ميخورد به ميدان وسط پارك. قضيه زياد برايم جدي نبود. فرض كردم يكجور تفريح است. بهرام ساكت بود و اطراف را نگاه ميكرد. گفتم: «من كه باور نميكنم.» «من باور ميكنم.» «آخه از كجا؟» «نميدونم.» نيمكتي را نشان داد. گرفتيم نشستيم. كمي آنطرفتر، زني با دو پسر تقريبا هفت هشتساله نشسته بودند روي نيمكتي. يكي از پسرها داشت شعري چيزي ميخواند و زن كه انگار مادرش بود، هر بار به كتابي كه دستش بود، نگاهي ميانداخت و چيزي ميگفت. گفتم: «كجاست؟» «چي؟» «قرارشون؟» با همان دو انگشتي كه سيگار را گرفته بود، راه باريكي را كه درست مقابلمان بود، نشان داد. دويست متري با ما فاصله داشت. «نشوني رو داد با ساعت. وقتي بهش گفتم من نميرم، گفت خود داني و گوشي رو گذاشت.» «يكي ميخواسته سر به سرت بذاره.» «سنگ مفت، گنجشك مفت.» «آره، ولي يه چيزي رو ميدوني؟» «چي رو؟» «يارو وايساده يهجا همين پشت و پسلها و داره به ريشمون ميخنده.» «گور پدرش!» مادر و دو پسرش پا شدند، از جلو ما رد شدند و رفتند طرف ميدان اصلي. پارك زياد شلوغ نبود. هر از گاهي يكي دو نفر از جلو ما رد ميشدند. به ساعتم نگاه كردم. ده دقيقهاي مانده بود. گفتم: «پاشو يهخرده راه بريم.» «بريم بشينيم اونجا.» چندتا بوتة شمشاد را وسط چمنها نشان داد. رفتيم نشستيم همانجا. به محل قرار نزديك بود و كسي هم ما را لاي آن بوتهها نميديد. بهرام سيگار ديگري روشن كرد. گفت: «نميدونم ميآد يانه.» زل زده بود به همان راه. گفتم: «يارو مزخرف گفته.» «تو اگه جاي من بودي نمياومدي؟» «نه.» «مزخرف ميگي.» «شايد هم مياومدم.» «هر كي بود مياومد.» باز انگار خواست چيزي بگويد كه ديدم خيره شد به جايي. نگاهش را دنبال كردم. دو نفر داشتند از آن دور ميآمدند، از جايي كه در جنوبي پارك قرار داشت. بهرام گفت: «خودشه.» «مطمئني؟» «آره.» آنقدر به آن دو نفر نگاه كردم تا نزديك شدند. هاله را از مانتو بلندش كه تا روي كفشهاي اسپرت صورتيرنگش ميرسيد، شناختم. گفت: «اين هم همون كه تو اينقدر تعريفشو ميكردي.» «اون يكي كييه؟» «نميدونم.» دختري كه كنارش راه ميرفت، مانتو خاكستري روشن كوتاه پوشيده بود با شلوار سورمهايرنگ. چاق نبود، ولي هيكل درشتي داشت. همانجا كه بهرام گفته بود، روي يكي از نيمكتها، نشستند. همانطور كه به آنها زل زده بود، گفت: «آشغال!» پشت سر هم به سيگارش پك ميزد. هاله كيفش را گذاشت روي نيمكت. پاهايش را انداخت روي هم و با كناردستياش حرف زد و هر از گاهي نگاهي به اطراف مياندخت. بهرام گفت: «حالا باورت شد؟» چيزي نگفتم. گفت: «من ميدونستم.» يكدفعه با بازويش زد به پهلويم. «اونجا رو!» مردي داشت از سمت راست به آنها نزديك ميشد. لاغر بود و ريش پرپشت سياهي داشت. به آنها كه رسيد، قدمهايش را آهسته كرد. گفتم: «همينه؟» «چه ميدونم.» بعد ديدم رفت كنارشان و شروع كرد به حرف زدن. بهرام گفت: «خيلي دلم ميخواد منو ببينه.» دستم را گذاشتم روي زانويش. ميترسيدم بلند شود برود طرفشان. هاله كيفش را گذاشت روي زانويش و مرد نشست كنارش. داشتند حرف ميزدند. مرد هر از گاهي به اطراف نگاه ميكرد. بعد خم شد، پاچة شلوارش را زد بالا. از توي جورابش چيزي درآورد و باز به اطراف نگاه كرد. دستش را فرو كرد توي كيف هاله. هاله هم چيزي به مرد داد كه نفهميدم چيست. بهرام نيمخيز شد. پيراهنش را از پشت گرفتم و نشاندمش. گفتم: «نبيننت بهتره.» «پيرهنمو ول كن!» دستم را گذاشتم روي شانهاش. گفتم: «يه بار تو عمرت به حرف من گوش كن.» مرد بلند شد. بهرام گفت: «تف به معرفتت، خانم بامعرفت!» مرد از همان راهي كه آمده بود، برگشت. بعد هاله و دوستش هم بلند شدند و در جهت مخالف مرد، به طرف در پايين حركت كردند. آنقدر نگاهشان كرديم تا بهكلي از ديدمان خارج شدند. گفتم: «پاشو!» از پارك بيرون آمديم. انداختيم توي بلوار كشاورز و رفتيم نشستيم توي كافهاي. بهرام در تمام اين مدت سكوت كرده بود. به پيشخدمت سفارش بستني دادم. وقتي رفت، بهرام گفت: «بعضيوقتها دلم ميخواد همهچي رو ول كنم، پاشم برم شمال زندگي كنم.» داشت به تابلويي كه كنار ميزمان بود نگاه ميكرد. عكس مردي بود كه داشت همبرگر دو طبقه ميخورد. زير تابلو، به لاتين، بزرگ نوشته بود مكدونالد. گفت: «يه خونة كوچيك همونجا اجاره ميكردم و تو يه دبستان درس ميدادم.» «خيلي عالييه.» «جدي ميگم. خيلي وقتها بهش فكر ميكنم. داره يواشيواش حالم از تهران به هم ميخوره.» «تو حالا اعصابت خرابه.» «نه، گفتم كه، اين فكر مال حالا نيست.» بستني را كه آوردند، بهرام دو قاشق بيشتر نخورد. پشت سرش سيگاري روشن كرد. يكي هم به من داد. گفت: «دلم ميخواست فكشو ميآوردم پايين.» «كي رو ميگي؟» «همون لاغرمردنييه.» «كار درستي كردي نرفتي جلو.» «آره، ولي از خودم بدم اومد.» گفتم: «طرف ارزش اين حرفها رو نداشت.» از كافه كه بيرون آمديم، گفتم: «يه داستان خوب ازش درميآد.» «ديگه نميخوام ببينمش، بهزاد. ديگه برام مرده.» همان شب آمد پيش من. ميگفت گوشهگوشة خانهاش با او خاطره دارد. ميخواست آنقدر پيشم بماند تا بهكلي فراموشش كند. اما بعد از دو هفته حالش از اول هم خرابتر شده بود. من تا ساعت هشت شب شاگرد داشتم. وقتي رسيدم، داشت توي آشپزخانه شام درست ميكرد؛ تخممرغ و رويش هم پنير رنده كرده بود. شام خورديم و من مثل خيلي از شبها زدم بيرون. عادتم شده بود كه يك ساعتي قدم بزنم. روزنامهفروشي سر خيابان هم هر روز برايم يك روزنامه نگه ميداشت.
|
||||||