مهماني‌ تلخ‌

 فصل اول

با دست‌ اشاره‌اي‌ كرد. انگار داشت‌ جلو را نشان‌ مي‌داد. خواستم‌ راه ‌بيفتم‌ كه‌ ديدم‌ دنده‌ عقب‌ گرفت‌ و به‌سرعت‌ آمد به‌ طرفم‌. جلوام‌ كه ‌رسيد، زد روي‌ ترمز، طوري‌ كه‌ ماشين‌ چند سانتي‌ روي‌ آسفالت ‌كشيده‌ شد. سرم‌ را خم‌ كردم‌. كنار شيشه‌اي‌ كه‌ تا نيمه‌ پايين‌ بود، گفتم‌: «پارك‌وي‌.»

با انگشت‌ شست‌ صندلي‌ عقب‌ را نشان‌ داد. وقتي‌ در را باز مي‌كردم‌، زني‌ كه‌ عقب‌ نشسته‌ بود، رفت‌ كنار شيشه‌. سوار شدم‌. راننده‌ زد توي‌ دنده‌، گفت‌: «حالا تا پل‌ مديريت‌ بريم.»

گفتم‌: «من‌ پياده‌ مي‌شم‌.»

خواستم‌ دستگيره‌ را بكشم‌ كه‌ گفت‌: «بشين‌، آقاجون‌. بالاخره‌ يه ‌كاريش‌ مي‌كنيم‌.»

برگشته‌ بود. گفتم‌: «ديگه‌ حال‌ اينكه‌ پياده‌ و سوار شم‌ رو ندارم‌.»

يكدفعه‌ گاز داد. ماشين‌ بكس‌ و بادي‌ كرد و راه‌ افتاد. هنوز شايد بيست‌ متر نرفته‌ بود كه‌ گفت‌: «خيلي‌ زود جوش‌ مي‌آري‌، آقا.»

«جوش‌ نمي‌آرم‌. گفتم‌ كه‌، حال‌ اينكه‌ دوباره‌ پياده‌ و سوار شم‌ رو ندارم‌.»

«اصلا اونجا كه‌ شما وايساده‌ بودي‌، تا صبح‌ هم‌ كسي‌ سوارت‌ نمي‌كرد.»

گفتم‌: «چطور؟»

از توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ من‌ انداخت‌. بعد لحظه‌اي‌ سرش‌ را چرخاند به ‌طرف‌ مردي‌ كه‌ كنارش‌ نشسته‌ بود. گفت‌: «شما ديدينش‌، آقا؟»

مرد بي‌آنكه‌ نگاهش‌ كند، گفت‌: «من‌ اصلا حواسم‌ به‌ جاده‌ نبود.»

عين‌ مجسمه‌ زل‌ زده‌ بود به‌ جلو. زن‌ يكدفعه‌ گفت‌: «من‌ دست‌شونو ديدم‌.»

«اي‌ ولا‌. منم‌ همون‌ يه‌ دستو ديدم‌ كه‌ از لاي‌ درختها اومده‌ بود بيرون‌. معلوم‌ مي‌شه‌، شما هم‌ مثل‌ من‌، خيلي‌ حواس‌تون‌ جمعه‌. بزنم‌ به‌ تخته‌.»

بند انگشت‌ اشاره‌اش‌ را دو سه‌ باري‌ به‌ داشبرد زد. گفتم‌: «مي‌خواستين‌ بيام‌ وايسم‌ وسط اتوبان‌؟»

«ديگه‌ شما هم‌ خيلي‌ رفته‌ بودي‌ كنار. تا آدم‌ مي‌اومد بفهمه‌ چي‌ به ‌چي‌يه‌، پنجاه‌ متر رفته بود جلو.»

مردي‌ كه‌ كنار راننده‌ نشسته‌ بود، گفت‌: «اتفاقا كار درستي‌ كردن‌. تواين‌ شهر تا بخواين‌ جوون‌ خل‌ هست‌. مي‌زنن‌ به‌ آدم‌ و در مي‌رن‌. بعدش‌ هم‌ هيچي‌ به‌ هيچي‌. جنازه‌ت‌ افتاده‌ وسط اتوبان‌.»

زن‌ گفت‌: «آره‌، واقعا.»

كيفش‌ را كه‌ گذاشته‌ بود روي‌ زانويش‌، باز كرد و دستمالي‌ درآورد. گفت‌: «اگه‌ تا پارك‌وي‌ مي‌رين‌، من‌ هم‌ مي‌آم‌.»

راننده‌ از توي‌ آينه‌ نگاهش‌ كرد. «اگه‌ ماشين‌ اذيت‌ نكنه‌، تا تجريش ‌هم‌ كه‌ بخواين‌، مي‌رم‌.»

«من‌ همون‌ پارك‌وي‌ پياده‌ مي‌شم‌.»

دوباره‌ توي‌ آينه‌ نگاهش‌ كرد. گفت‌: «تو چشمم‌، خانم‌.»

لبخند زد. مدتي‌ بعد پشت‌ چراغ‌ قرمز ايستاديم‌. رانند شيشه‌اش‌ را تا آخر پايين‌ كشيد. آرنجش‌ را گذاشت‌ لب‌ پنجره‌ و به‌ ماشين‌ بغلي‌ نگاه‌ كرد. از پنجرة بازش‌ صداي‌ آهنگ‌ ملايمي‌ مي‌آمد. گفت‌: «لامسب ‌انگار نه‌ انگار كه‌ پاييز شده‌. هوا از تابستون‌ هم‌ گرم‌تره‌.»

دست‌ راستش‌ را گذاشت‌ به‌ صورتش‌. حدس‌ زدم‌ دارد به‌ سبيلش‌ ور مي‌رود. باز هم‌ توي‌ آينه‌ نگاهي‌ به‌ من‌ انداخت‌ و وقتي‌ متوجه‌ شد نگاهش‌ مي‌كنم‌، بلافاصله‌ نگاهش‌ را دزديد. اما هنوز چشمهاي ‌ريزش توي‌ آينه‌ پيدا بود. گوشة سبيل‌ خاكستري‌اش‌ را هم‌ مي‌ديدم‌. يكدفعه‌ ديدم‌ مردي‌ كه‌ مقابلم‌ نشسته‌ بود، يك‌بري‌ شد و به‌ در تكيه ‌داد و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌ چرخاند. گفت‌: «خيلي‌ وقت‌ پيش‌، يه‌شب‌ داشتم‌ با ماشين‌ خودم‌ از مدرس‌ مي‌رفتم‌ طرف‌ خونه‌. خيلي‌ هم‌ ديروقت‌ بود. فكر كنم‌ ساعت‌ از دوازده‌ رد شده‌ بود. پامو تا ته ‌گذاشته‌ بودم‌ رو گاز و با هر دوتا دستم‌ فرمونو چسبيده‌ بودم‌. به‌ تنها چيزي‌ هم‌ كه‌ فكر مي‌كردم‌، رختخواب‌ بود.» رو كرد به‌ زن‌. «يه‌دفعه ‌ديدم‌ يه‌ چيزي‌ داره‌ وسط اتوبان‌ راه‌ مي‌ره‌. جدي‌ مي‌گم‌، آروم‌آروم‌. شبيه‌ يه‌ آدم‌ بود كه‌ يه‌ پالتو سياه‌ تنش‌ كرده‌ باشه‌. خلاصه‌ تا اومدم‌ به‌خودم‌ بجنبم‌، ديدم‌ صاف‌ جلو ماشين‌مه‌.» دستش‌ را مشت‌ كرد، گذاشت‌ جلو دهانش‌ و چندتا تك‌سرفه‌ كرد. «پامو تا اونجا كه‌ مي‌تونستم‌، فشار دادم‌ رو ترمز. باور كنين‌ الان‌ كه‌ دارم‌ فكر مي‌كنم‌، مي‌بينم‌ فقط معجزه‌س‌ كه‌ من‌ حالا اينجا نشسته‌م‌. با اون‌ سرعت‌ بايد ماشين‌ چندتا معلق‌ مي‌خورد. خودم‌ هم‌ له‌ و لورده‌ مي‌شدم‌.»

به‌ جلو، به‌ ماشينهايي‌ كه‌ توي‌ چند صف‌، تا پل‌ گيشا پشت‌ سر هم‌ ايستاده‌ بودند، نگاهي‌ انداخت‌. بعد باز رو كرد به‌ من‌. «فقط يادمه ‌چند دور، دور خودش‌ چرخيد.»

ماشينها شروع‌ كردند به‌ حركت‌ كردن‌. راننده‌ گذاشت‌ توي‌ دنده‌ و آهسته‌، پشت‌ سر بقيه‌، راه‌ افتاد. گفت‌: «اون‌ يارو چي‌ شد؟ همون‌ كه ‌گفتين‌ پالتوش‌ سياه‌ بود؟»

مرد تكيه‌ داد به‌ صندلي‌. يقة راست‌ كت‌ خاكستري‌اش‌ كمي‌ بالا آمده ‌بود. گفت‌: «هيچي‌، ماشين‌ از پهلو خورد بهش‌.»

زن‌ گفت‌: «واقعا؟»

مرد سرش‌ را تكان‌ داد. راننده‌ پل‌ گيشا را رد كرد و رفت‌ سمت ‌راست‌. چند نفري‌ كنار جاده‌ منتظر ايستاده‌ بودند. چندتا پيكان‌ هم‌، كمي‌ جلوتر، پارك‌ كرده‌ بودند و داشتند مسافر سوار مي‌كردند. مسافرها يكي‌يكي‌ كنار ماشين‌ خم‌ مي‌شدند. بيشتر مسيرشان‌ ونك ‌بود. يكي‌ هم‌ انگار گفت‌ سعادت‌آباد. راننده‌ فرمان‌ را داد به‌ راست‌. گفت‌: «اشكالي‌ داره‌ من‌ يه‌ذره‌ بنزين‌ بزنم‌؟ دو سه‌ دقيقه‌ بيشتر طول ‌نمي‌كشه‌.»

توي‌ آينه‌ به‌ ما نگاه‌ كرد و بعد بي‌آنكه‌ منتظر جواب‌مان‌ بشود، ماشين ‌را برد پشت‌ رديف‌ ماشينهايي‌ كه‌ تا پمپ‌ بنزين‌ امتداد داشتند. مردي ‌كه‌ نشسته‌ بود جلو، گفت‌: «بيشتر از دو سه‌ دقيقه‌ معطل‌ مي‌شيم‌.»

راننده‌ با انگشت‌ عقربة بنزينش‌ را نشان‌ داد. گفت‌: «تا تجريش‌ مي‌ره‌. فقط محض‌ احتياط وايسادم‌.»

مرد گفت‌: «اگه‌ مي‌ره‌، پس‌ معطل‌مون‌ نكن‌، آقا. سر زعفرانيه‌ هم‌ مي‌توني‌ بزني‌.»

راننده‌ دودل‌ بود. از قيافه‌اش‌ مي‌شد فهميد. بالاخره‌ زد توي‌ دنده‌، نيم‌ متري‌ دنده‌ عقب‌ رفت‌، بعد فرمان‌ را داد سمت‌ چپ‌ و حركت‌ كرد. هنوز از مقابل‌ ساختمانهاي‌ گيشا رد نشده‌ بود، كه‌ زن‌ گفت‌: «بالاخره‌ نگفتين‌ اون‌ آقاهه‌ چي‌ شد؟»

داشت‌ گوشة دستمال‌ را مي‌كشيد زير چشمهايش‌. راننده‌ گفت‌: «چيزيش‌ نشد خانم‌. فقط يه‌ذره‌ مرد.» زد زير خنده‌. «با اون‌ سرعتي ‌كه‌ آقا گفت‌، فكر كنم‌ تيكه‌ بزرگش‌ گوشش‌ بوده‌.»

كنار چشمهايش‌ چندتا چين‌ درشت‌ افتاده‌ بود. گوشة‌ سبيلش‌ هم‌ بالا و پايين‌ مي‌رفت‌. بعد آهسته‌ زد روي‌ زانوي‌ مرد. گفت‌: «درست ‌مي‌گم‌؟»

مرد بي‌آنكه‌ سرش‌ را برگرداند، گفت‌: «خودم‌ هم‌ نمي‌دونم‌.»

«به‌، آقا رو باش‌. زده‌ به‌ يارو و در رفته‌.»

مرد بلافاصله‌ سرش‌ را چرخاند به‌ طرف‌ راننده‌. «در نرفتم‌.» باز تكيه‌داد به‌ در و رو كرد به‌ زن‌. «همون‌جاها يه‌ جايي‌ زدم‌ كنار و از ماشين‌ پياده‌ شدم‌. ولي‌ هر جا رو گشتم‌، پيداش‌ نكردم‌.»

راننده‌ گفت‌: «خوب‌، معلومه‌. با اون‌ سرعتي‌ كه‌ شما بهش‌ زدي‌، رفته ‌آسمون‌ هفتم‌.»

دوباره‌ خنديد. من‌ هم‌ خنده‌ام‌ گرفته‌ بود. مرد هنوز داشت‌ به‌ زن‌ نگاه ‌مي‌كرد. گفت‌: «جدي‌ مي‌گم‌. طرف‌ آب‌ شده‌ بود رفته‌ بود تو زمين‌.»

زن‌ گفت‌: «مگه‌ مي‌شه‌؟»

راننده‌ گفت‌: «چرا نمي‌شه‌، خانم‌.»

«باور كنين‌ همه‌جا رو گشتم‌. نيم‌ ساعت‌، يه‌ ساعت‌ همون‌جاها مي‌پلكيدم‌. بعد هم‌ به‌ خودم‌ گفتم‌ حتما اشتباه‌ كرده‌م‌. شايد هم‌ بنده‌خدا پا شده‌ و رفته‌. زنم‌ كه‌ مي‌گه‌ از خستگي‌ خل‌ شده‌ بودم‌.»

يكدفعه‌ احساس‌ كردم‌ گاز ماشين‌ قطع‌ شد. راننده‌ گفت‌: «نكنه ‌بذاردمون‌.»

زن‌ گفت‌: «شايد افتاده‌ بوده‌ وسط جدول‌.»

«همين‌ فكرو هم‌ كردم‌. اونجا رو هم‌ نگاه‌ كردم‌، حتي‌ تو اون‌ لاينو هم‌ ديدم‌. گفتم‌ شايد پرت‌ شده‌ باشه‌ اون‌ور.»

راننده‌ گفت‌: «لابد زده‌ بودين‌ به‌ يه‌ روحي‌ چيزي‌.»

مرد تكيه‌ داد به‌ صندلي‌. زن‌ گفت‌: «شايد هم‌ واقعا خيال‌ كردين‌. آدم ‌وقتي‌ خسته‌س‌، از اين‌ چيزها براش‌ پيش‌ مي‌آد.»

مرد بي‌آنكه‌ برگردد، گفت‌: «ولي‌ هنوز بعد از پنج‌ شش‌ سال‌، مي‌تونم ‌اون‌ ضربه‌ رو حس‌ كنم‌. قشنگ‌ يادمه‌ خوردم‌ به‌ يه‌ چيزي‌.»

زن‌ گفت‌: «شايد هم‌ طرف‌ واقعا پا شده‌ رفته‌.»

مرد فقط شانه‌هايش‌ را بالا انداخت‌.

گاز ماشين‌ چند بار ديگر هم‌ قطع‌ و وصل‌ شد. راننده‌ گفت‌: «داره ‌بنزين‌ تموم‌ مي‌كنه‌.»

گفتم‌: «عقب‌ بنزين‌ دارين‌؟»

چيزي‌ نگفت‌. زن‌ گفت‌: «بايد همون‌جا بنزين‌ مي‌زدين‌.»

«من‌ كه‌ گفتم‌. آقا نذاشت‌.»

مرد گفت‌: «تقصير من‌ شد.»

راننده‌ گفت‌: «كاش‌ حالا، خبر مرگش‌، تا ملاصدرا بره‌!»

هيچكس‌ حرفي‌ نزد. همه‌ داشتيم‌ به‌ صداي‌ گاز ماشين‌ كه‌ دائم‌ قطع‌ و وصل‌ مي‌شد، گوش‌ مي‌داديم‌، تا اينكه‌ بالاخره‌ ديگر اصلا گاز نخورد. راننده‌ گفت‌: «تف‌ به‌ گورت‌!»

كشيد سمت‌ راست‌ و جايي‌ كنار اتوبان‌ نگه‌ داشت‌. چند بار هم‌استارت‌ زد، اما روشن‌ نشد كه‌ نشد. «فكرشو نمي‌كردم‌ اينجابذاردمون‌. تا حالا نشده‌ بود اين‌طوري‌ باهام‌ تا كنه‌.»

اوقاتش‌ حسابي‌ تلخ‌ شده‌ بود. زن‌ گفت‌: «اين‌ هم‌ شانس‌ ماس‌.»

مرد گفت‌: «تقصير من‌ شد.»

راننده‌ گفت‌: «قربون‌ آدم‌ چيزفهم‌.»

همه‌ از ماشين‌ پياده‌ شديم‌. راننده‌ داشت‌ از صندوق‌ عقب‌ يك‌ چهارليتري‌ درمي‌آورد كه‌ رفتم‌ كنارش‌ و از جيبم‌ پول‌ درآوردم‌. بقيه ‌هم‌ آمدند. نگذاشت‌. عصباني‌تر از آن‌ بود كه‌ بتوانيم‌ اصرار كنيم‌. بعد رفت‌ ايستاد كنار در ماشين‌ و همين‌ كه‌ ماشيني‌ از جلواش‌ رد مي‌شد، چهارليتري‌ را بالا مي‌گرفت‌. ما سه‌ نفر چند متري‌ بالاتر از ماشين‌، منتظر تاكسي‌ ايستاديم.

ادامه