فصل سوم

دستش‌ را گذاشته‌ بود روي‌ لبه‌ صندلي‌ كناري‌ و برگشته‌ بود عقب‌. به‌طرف‌ ماشين‌ كه‌ مي‌رفتم‌، در جلو را برايم‌ باز كرد. تمام‌ مدت‌ نگاهش ‌را از من‌ برنداشته‌ بود. وقتي‌ نشستم‌ و در را زدم‌ به‌ هم‌، گفتم‌: «مزاحم‌تون‌ شدم.»

چيزي‌ نگفت‌. هنوز دست‌ راستش‌ پشت‌ سرم‌، روي‌ لبة‌ صندلي‌، بود و مثل‌ ديوانه‌ها، با آن‌ چشمهاي‌ درشتش‌، خيره‌ شده‌ بود به‌ من‌. ريش ‌و سبيل‌ پرپشت‌ خرمايي‌ هم‌ داشت‌. سبيلش‌ آن‌قدر بلند بود كه‌ از دو طرف‌ تا روي‌ انبوه‌ ريشش‌ امتداد داشت‌، درست‌ مثل‌ ريش‌ و سبيل‌ درويشها. يك‌ لحظه‌ تصميم‌ گرفتم‌ در ماشين‌ را باز كنم‌ و پياده‌ شوم‌. دستگيره‌ در را هم‌ گرفتم‌ كه‌ ديدم‌ چشمهايش‌ ريز شد و لبخند زد. «منو مي‌شناسين‌؟»

زل‌ زده‌ بوديم‌ به‌ هم‌. گفتم‌: «نه.»

«واقعا؟»

سرم‌ را تكان‌ دادم‌. اصلا يادم‌ نمي‌آمد جايي‌ ديده‌ باشمش‌. گفتم‌: «بايد بشناسم‌تون‌؟»

«يه‌خرده‌ فكر كنين.»

بالاخره‌ دستش‌ را از پشتم‌ برداشت‌، زد توي‌ دنده‌ و حركت‌ كرد. هنوز همان‌ لبخند را بر لب‌ داشت‌. گفت‌: «من‌ شما رو از صد متري‌، ازپشت‌، شناختم.»

يك‌ لحظه‌ احساس‌ كردم‌ صدايش‌ آشناست‌، يعني‌ از ته‌لهجه‌اش‌ اين‌طور خيال‌ كردم‌. شايد هم‌ داشتم‌ به‌ خودم‌ تلقين‌ مي‌كردم‌. با اين ‌همه‌ زل‌ زده‌ بودم‌ به‌ نيمرخش‌. لحظه‌اي‌ نگاهم‌ كرد. «هنوز دارين‌ فكر مي‌كنين‌؟»

گفتم‌: «جايي‌ همديگه‌ رو ديده‌يم‌؟»

خنديد. «خيلي‌ بيشتر از اون‌ چيزي‌ كه‌ فكر مي‌كنين.»

يك‌بري‌ نشسته‌ بود و دست‌ راستش‌ هنوز روي‌ دنده‌ بود. گفتم‌: «اصلا چيزي‌ يادم‌ نمي‌آد. حتما اشتباه‌ گرفته‌ين.»

«اشتباه‌ نگرفته‌م‌، آقاي‌ ارژنگ.»

و دوباره‌ لحظه‌اي‌ نگاهم‌ كرد و خنديد. حالا ديگر شك‌ نداشتم‌ كه‌ مي‌شناسدم‌. اما از كجا؟ هر چه‌ فكر كردم‌، عقلم‌ به‌ جايي‌ قد نداد. آن‌ چشمهاي‌ درشت‌ عسلي‌اش‌ هم‌ چيزي‌ را به‌ يادم‌ نياورد. گفتم‌: «خودتون‌ بگين‌، من‌ كه‌ چيزي‌ يادم‌ نمي‌آد.»

«چطور ممكنه‌؟ ما خيلي‌ با هم‌ بوديم.»

گفتم‌: «ما؟»

همان‌طور كه‌ زل‌ زده‌ بود به‌ جاده‌، سرش‌ را تكان‌ داد. لبخند از لبش ‌محو شده‌ بود.

«گفتم‌ كه‌، اصلا يادم‌ نمي‌آد. ولي‌ انگار شما منو مي‌شناسين.»

«دقيقا هفت‌ سال‌ پيش‌.» باز نگاهم‌ كرد. «حالا يادتون‌ اومد؟»

هفت‌ سال‌ پيش‌ كدام‌ گوري‌ بودم‌؟ خيلي‌ سريع‌ سالش‌ را توي‌ ذهنم‌ حساب‌ كردم‌ و بعد شروع‌ كردم‌ به‌ فكر كردن‌، اما مغزم‌ كار نمي‌كرد. انگار اصلا تازه‌ به‌ دنيا آمده‌ بودم‌. گفت‌: «يادتون‌ اومد؟»

باز احساس‌ كردم‌ آن‌ صداي‌ كلفت‌ را با آن‌ ته‌لهجه‌ يك‌ جايي ‌شنيده‌ام‌، زياد هم‌ شنيده‌ام‌، اما كجايش‌ را يادم‌ نمي‌آمد. آن‌ صورت ‌پشمالوي‌ لعنتي‌ هم‌ با آن‌ چشمهاي‌ درشت‌ از كاسه‌ درآمده‌، چيزي‌ را به‌ خاطرم‌ نياورد. گفت‌: «چطور ممكنه‌ يادتون‌ نياد؟ يه‌ گاو پيشوني‌سفيد تو دانشكده‌ بود، اون‌ هم‌ من‌ بودم‌.»

حالا لااقل‌ معلوم‌ شد از دانشجوها بوده‌. گفتم‌: «از دانشجوهاي‌ من‌ بودين‌؟»

سرش‌ راتكان‌ داد. «خودتون‌ ترتيب‌ اخراج‌مو دادين.»

گفتم‌: «من‌؟»

«خود شما. اول‌ تو اون‌ دادگاه‌ مسخره‌ محاكمه‌م‌ كردين‌، بعدش‌ هم ‌پرونده‌مو گذاشتين‌ زير بغلم.»

خنديد. به‌ نيمرخش‌ نگاه‌ كردم‌، به‌ آن‌ صورت‌ استخواني‌ كه‌ با ريش پوشانده‌ بودش‌. چقدر خنگ‌ شده‌ بودم‌. خودش‌ بود. آن‌ ريش‌ وسبيل‌ لعنتي‌ به‌كلي‌ قيافه‌اش‌ را تغيير داده‌ بود. و حالا من‌، بعد از اين‌همه‌ سال‌، نشسته‌ بودم‌ توي‌ ماشينش‌، درست‌ كنارش‌. گفت‌: «يه‌ بارديگه‌ هم‌ تو خيابون‌ ديده‌ بودم‌تون‌، سه‌ سال‌ پيش‌، تو اون‌ بازار، تو اميرآباد.»

«كدوم‌ بازار؟»

«همون‌ كه‌ كنار پارك‌ لاله‌س‌. صنايع‌ دستي‌ و تابلو و اين‌ چيزها توش ‌مي‌فروشن.»

شانه‌هايم‌ را بالا انداختم‌ و زير لب‌ تا مي‌توانستم‌ به‌ خودم‌ بد و بيراه ‌گفتم‌. اگر، خبر مرگش‌، گذاشته‌ بود بنزين‌ بزند، حالا اينجا نبودم‌، كنار آدمي‌ كه‌ سالها بود فراموشش‌ كرده‌ بودم‌، از ذهنم‌ پاك‌ شده‌ بود، و حالا معلوم‌ نبود يكدفعه‌ از كجا پيدايش‌ شده‌. گفت‌: «اونجا يه‌ غرفه ‌گرفته‌ بوديم.»

«كجا؟»

«تو همون‌ بازار كه‌ گفتم‌. تابلو و قاب‌ عكس‌ و اين‌جور چيزها مي‌فروختيم.»

گفتم‌: «اصلا يادم‌ نمي‌آد اومده‌ باشم‌ اونجا.»

«چرا، من‌ يادمه‌. با خانم‌تون‌ بودين‌. يه‌ مانتو آبي‌ روشن‌ تنش‌ بود. به‌ مغازه‌ بغلي‌ ما هم‌ يه‌ تابلو سفارش‌ دادين‌. همون‌ كه‌ عكس‌ سه‌تا دختر ايتاليايي‌ بود.»

زده‌ بوديمش‌ توي‌ اتاق‌خواب‌مان‌، درست‌ بالاي‌ سر تخت.

«بار آخر كه‌ اومدين‌ بگيرينش‌، من‌ صداتون‌ زدم‌. ولي‌ انگار نشنيدين.»

گفتم‌: «اگه‌ شنيده‌ بودم‌، حتما برمي‌ گشتم.»

سرش‌ را تكان‌ داد. گفتم‌: «ببينين‌، من‌ اون‌ موقع‌ هيچ‌ كاري‌ نمي‌تونستم‌ بكنم‌. گند قضيه‌ دراومده‌ بود.»

چيزي‌ نگفت‌. انگار نه‌ انگار كه‌ من‌ اصلا حرفي‌ زده‌ بودم‌. عين ‌مجسمه‌ خيره‌ شده‌ بود به‌ جلو و هنوز دست‌ راست‌ لعنتي‌اش‌ روي ‌دنده‌ بود. گفت‌: «رنگش‌ قهوه‌اي‌ روشن‌ بود، با حاشية‌ سفيد شش‌سانتي‌ كه‌ يه‌ خط سبز وسطش‌ بود. درست‌ مي‌گم‌؟»

گفتم‌: «چي‌ رو؟»

«قاب‌تونو مي‌گم‌؟ همون‌ كه‌ از مغازه‌ بغلي‌ ما گرفتين‌؟»

سرم‌ را تكان‌ دادم‌. گفتم‌: «تو اسباب‌كشي‌ از دست‌ زنم‌ افتاد شكست.»

«قاب‌؟»

«نه‌، فقط شيشه‌ش‌. داديم‌ عوضش‌ كردن.»

دستش‌ را دراز كرد، آينة‌ وسط شيشه‌ را چند بار بالا و پايين‌ برد و دست‌ آخر كمي‌ داد طرف‌ خودش‌. گفت‌: «اون‌ قابو من‌ درست ‌كردم.»

هنوز داشت‌ توي‌ آينه‌ را نگاه‌ مي‌كرد. گفتم‌: «واقعا؟»

سرش‌ را تكان‌ داد و لبخند زد. «چيزي‌ رو كه‌ سفارش‌ داده‌ بودين‌، اون ‌يارو تموم‌ كرده بود، واسه‌ خاطر همين‌ هم‌ دادش‌ به‌ ما. خودم‌ براتون ‌درستش‌ كردم‌.»

حسابي‌ جا خورده‌ بودم‌. «پس‌ بايد از شما تشكر مي‌كرديم.»

«قابلي‌ نداشت.»

شيشة‌ طرف‌ خودم‌ را اندكي‌ پايين‌ كشيدم‌. «اگه‌ صداتونو شنيده ‌بودم‌، حتما برمي‌ گشتم.»

چيزي‌ نگفت‌. داشتيم‌ مي‌رسيديم‌ به‌ پل‌ مديريت‌. براي‌ يك‌ لحظه به‌فكرم‌ خطور كرد از او بخواهم‌ پياده‌ام‌ كند. مي‌گفتم‌ خانه‌ام‌ سعادت‌آباد است‌ يا شهرك‌ غرب‌ يا يك‌ قبرستان‌ ديگر. هميشه‌ مي‌شد بهانه‌اي ‌تراشيد. نمي‌دانم‌ چرا نگفتم‌. گذاشتم‌ همان‌طور آهسته‌ از مقابل‌ پل‌ عبور كند. يكدفعه‌ گفت‌: «تو اون‌ قضيه‌ من‌ هيچ‌كاره‌ بودم.»

نگاهش‌ كردم‌. زل‌ زده‌ بود به‌ جلو و حالا هر دو دستش‌ به‌ فرمان‌ بود. «من‌ هم‌ به‌ اندازة بقيه‌ مقصر بودم.»

«مي‌دونم.»

«دروغ‌ مي‌گين.»

نگاهم‌ كرد. سرعتش‌ را تند كرده‌ بود. «همه‌كاره‌ يه‌ نفر ديگه‌ بود. من ‌الكي‌ اون‌ وسط فدا شدم.»

«اون‌ هم‌ اخراج‌ شد.»

«آره‌، برا اون‌ كه‌ فرقي‌ نمي‌كرد. اون‌ كه‌ اصلا دانشجو نبود. من‌ اين ‌وسط از تحصيل‌ محروم‌ شدم‌.» شيشه‌اش‌ را تا آخر پايين‌ كشيد وآرنجش‌ را گذاشت‌ لب‌ پنجره‌. تقريبا داشت‌ از همه‌ سبقت‌ مي‌گرفت‌. «من‌ هم‌ عين‌ خيلي‌هاي‌ ديگه‌ از اون‌ برگه‌ها گيرم‌ اومده‌ بود. فقط خريت‌ كردم‌ به‌ يه‌ چند نفر ديگه‌ هم‌ زنگ‌ زدم‌.»

«همون‌ تلفنها كارو خراب‌ كرد.»

سرش‌ را تكان‌ داد. «معرفت‌بازي‌ يه‌ جاهايي‌ كار دست‌ آدم‌ مي‌ده‌.» دستش‌ را گذاشت‌ روي‌ بوق‌. تويوتاي‌ نقره‌اي‌رنگي‌ كه‌ مقابل‌مان‌ بود، كشيد سمت‌ راست‌. «چه‌ مي‌دونستم‌ بعد همونها از پشت‌ بهم‌ خنجر مي‌زنن‌!»

گفتم‌: «آدم‌ به‌ دوتا چشمش‌ هم‌ نبايد اعتماد كنه.»

لحظه‌اي‌ نگاهم‌ كرد و باز به‌ جاده‌ خيره‌ شد. درست‌ يادم نيست‌، انگار نمايشگاه‌ را هم‌ رد كرده‌ بوديم‌ كه‌ گفت‌: «بعد از اون‌ قضيه‌ خيلي‌حالم‌ بد شد.» دست‌ چپش‌ را چند بار محكم‌ كشيد به‌ پيشاني‌اش‌. «چند دفعه‌ تصميم‌ گرفتم‌ خودمو بكشم‌، تا مرزش‌ هم‌ رفتم‌.» سرش‌را چرخاند به‌ طرفم‌. «ولي‌ نتونستم‌.»

حالا داشت‌ از منتهااليه‌ سمت‌ راست‌ حركت‌ مي‌كرد. بعد سرش‌ را كمي‌ بالا برد و توي‌ آينه‌ را نگاه‌ كرد. انگار داشت‌ به‌ چشمهايش‌ نگاه ‌مي‌كرد. دوباره‌ رو كرد به‌ من‌ و لبخند زد. گفت‌: «ديگه‌ برام‌ مهم‌ نيست‌.» گوشة چشمهايش‌ را با انگشت‌ دست‌ كشيد. «فقط نمي‌دونم ‌چرا هميشه‌ دلم‌ مي‌خواسته‌ شما رو ببينم‌ و يه‌ چيزهايي‌ براتون‌ بگم‌.»

گفتم‌: «من‌ گوش‌ مي‌دم.»

«باورتون‌ مي‌شه‌؟ اصلا هيچي‌ نمي‌تونم‌ بگم‌. انگار اصلا اون‌ قضيه‌ تو يه‌ دنياي‌ ديگه‌ اتفاق‌ افتاده‌... شما مستقيم‌ مي‌رين‌؟»

با انگشت‌ پل‌ را نشان‌ داد. گفتم‌: «من‌ همين‌ كنار پياده‌ مي‌شم‌.»

«من‌ مي‌رسونم‌تون‌.»

«مزاحم‌ شما نمي‌شم‌.»

«چه‌ مزاحمتي‌! من‌ مي‌رم‌ سمت‌ تجريش‌.»

گفتم‌: «جدي‌؟»

«شما هم‌ مي‌رين‌ همون‌جا؟»

و بي‌آنكه‌ منتظر جوابم‌ بماند، پيچيد زير پل‌ پارك‌وي‌ و انداخت‌ توي ‌ولي‌عصر. گفتم‌: «بعد از اون‌ قضيه،‌ شنيدم‌ برگشتين‌ شمال‌.»

سرش‌ را تكان‌ داد. «يه‌ مدت‌ رفتم‌، ولي‌ نتونستم‌ اونجا بند شم‌.» باز نگاهم‌ كرد و لبخند زد. «خيلي‌ دير پيش‌ مي‌آد پسرها بتونن‌ با باباهاشون‌ جور بشن‌.»

پشت‌ صف‌ ماشينهايي‌ كه‌ به‌نظرم‌ تا سر زعفرانيه‌ امتداد داشتند، ايستاد. گفتم‌: «حالا چه‌كار مي‌كنين‌؟ هنوز همون‌جايين‌؟»

«كجا؟»

«همون‌جا كه‌ گفتين‌ تابلو و اين‌ چيزها مي‌فروشين‌؟»

«نه‌ ديگه‌، خيلي‌ وقته‌ از اونجا رفته‌م‌. «پشت‌ بقية ماشينها آهسته‌حركت‌ كرد. «ديگه‌ الان‌ خودم‌ مغازه‌ دارم‌.»

«واقعا؟»

عين‌ بچه‌ها زد زير خنده‌. «آره‌، لوازم‌ كامپيوتر مي‌فروشيم‌.»

«پس‌ اون‌قدرهام‌ براتون‌ بد نشد. رفتين‌ سراغ‌ كاسبي‌.»

«آره‌، يه‌ ارث‌ كوچولو بهم‌ رسيد، من‌ هم‌ معطلش‌ نكردم‌.»

زدم‌ به‌ داشبرد ماشين‌. «اون‌ قدرهام‌ كوچيك‌ نبوده‌.»

دوباره‌ خنده‌اش‌ گرفت‌. گفت‌: «مي‌خوام‌ يه‌ فنجون‌ قهوه‌ مهمون‌تون ‌كنم‌.»

به‌ ساعتم‌ نگاه‌ كردم‌. گفتم‌: «تا همين‌ حالاش‌ هم‌ دير كرده‌م‌.»

«من‌ مي‌رسونم‌تون‌ دم‌ در خونه‌.»

مردد بودم‌. با اين‌ حال‌ قبول‌ كردم‌. گفتم‌: «پس‌ بايد اول‌ يه‌ زنگ‌ بزنم‌.»

بلافاصله‌ كيفي‌ را كه‌ به‌ كمر داشت‌، باز كرد و موبايلش‌ را درآورد. تا داشتم‌ شماره‌ مي‌گرفتم‌، كشيد كنار و كنار جدول‌ پارك‌ كرد. تلفن‌ چندتا زنگ‌ خورد تا بالاخره‌ زنم‌ گوشي‌ را برداشت‌. چند بار گفتم‌ الو، اما انگارنمي‌شنيد، چون‌ او هم‌ مرتب‌ مي‌گفت‌ الو. گفتم‌: «صداش‌ نمي‌آد.»

موبايل‌ را گرفت‌ و به‌ صفحه‌اش‌ نگاه‌ كرد. گفت‌: «اين‌ هم‌ شانس ‌شماس‌. باطريش‌ شارژ نيست‌.»

از ماشين‌ پياده‌ شديم‌. گفتم‌: «من‌ الان‌ مي‌آم‌.»

رفتم‌ طرف‌ كيوسكي‌ كه‌ توي‌ پياده‌رو بود. وقتي‌ داشتم‌ با تلفن‌ حرف ‌مي‌زدم‌، همان‌جا، كنار ماشينش‌، ايستاده‌ بود و خيره‌ شده‌ بود به ‌من‌.

***