|
||||||
|
فصل دوم «من عجله ندارم.» مرد فقط دستش را تكان داد و با لبان بسته لبخند زد. زن گفت: «ممنونم.» باعجله رفت طرف ماشيني كه چند متر جلوتر از ما ايستاده بود. در عقب را باز كرد و سوار شد. وقتي برگشتم، چشمم به راننده افتاد كه زل زده بود به ما. چهار ليتري را گرفت بالاي سرش، با دست ديگر اشارهاي به آن كرد و لبخند زد. مرد گفت: «بعيد ميدونم كسي اينجا وايسه. اون يكي هم شانسي بود.» ايستاده بود پشت سرم. گفتم: «شايد يكي ديگه هم شانسي وايساد.» «فكر نكنم. ما از اين شانسها نداريم.» دلم ميخواست برگردم توي صورتش بگويم برود به جهنم. اگرگذاشته بود الان پاركوي بوديم، بعدش هم تجريش. اما برنگشتم. همانطور به جاده خيره شده بودم. براي بيشتر پيكانهايي كه از جلومان رد ميشدند و توي آن تاريكي حدس ميزدم تاكسي چيزي هستند، دست بلند ميكردم. مرد گفت: «تا همت چيزي راه نيست. اونجا ميشه راحت سوار شد.» «همچين راحت هم نيست.» برنگشته بودم. گفت: «تقصير من شد. اصلا نميدونم چرا بهش گفتم معطل ميشيم، وگرنه اصلا عجله نداشتم... بالاخره يكي دلش به حالمون سوخت.» چشمم به ماشيني افتاد كه سرعتش را كم كرده بود و داشت ميآمد سمت چپ. اول فكر كردم ميخواهد برود سراغ راننده كه حالا دو سه قدمي از ماشينش فاصله گرفته بود، اما يكراست آمد سراغ ما. با انگشت امتداد اتوبان را نشان دادم و بلند گفتم: «مستقيم.» يكدفعه گاز داد و به يك چشم به هم زدن دور شد. بلند گفتم: «گور پدرت.» و چشمم به مرد افتاد كه داشت آهسته از كنار اتوبان حركت ميكرد. برگشتم به طرف جاده. راننده دستش را گذاشته بود روي سقف ماشين و زل زده بود به من. بعد بلند چيزي گفت. انگار با سر هم به مرد اشاره كرد. گفتم: «چي؟» باز بلند چيزي گفت و برگشت طرف جاده و درست همان موقع ماشيني سرعتش را كم كرد و سه چهار متري من، كنار اتوبان، زد رويترمز. راننده دويد طرفش. مردي كه توي ماشين نشسته بود، شيشه را پايين كشيد. گفت: «شلنگ داري؟» راننده گفت: «نه.» «من هم ندارم.» رفتم طرفشان. مرد گفت: «پس چطور ميخواي بنزين بكشي؟» هر دو دستش به فرمان بود. راننده گفت: «يه لحظه صبر كنين.» دويد طرف ماشين و در صندوق عقب را باز كرد. يك دقيقهاي طول كشيد تا برگشت. «لامسب همرام نيست.» «من هم ندارم. گفتم كه.» «حالا نميشه يه نگاه بندازين.» «به چي نگاه بندازم؟ ميدونم كه ميگم. شرمندهم.» «دشمنت شرمنده باشه.» «ميتونم تا يه جايي ببرمت ظرفتو پر كني.» «ماشين قفل و بست درست و حسابي نداره، وگرنه مياومدم. خودم يه كاريش ميكنم.» خم شده بود و داشت به زني كه كنار مرد نشسته بود، نگاه ميكرد. گفت: «به هر حال ممنونم.» چند قدم رفتم جلوتر. ميخواستم بگويم لااقل مرا تا يك جايي ببرد. صندلي عقبش كاملا خالي بود. اما نگفتم. پيش خودم گفتم حتما تعارف كرده. تازه مگر بهخاطر من ايستاده بود؟ توي همين فكرها بودم كه ديدم شيشهاش را كشيد بالا، بوق زد و حركت كرد. راننده گفت: «اولين باره يه همچين بدشانسي ميآرم، وگرنه مغز خر كه نخورده بودم يه شلنگ تو اين بدمسب زهرماري نذارم.» برگشت طرف ماشين. من هم برگشتم جاي قبلي. زل زده بودم به اتوبان كه ديدم راننده با دست اشارهاي كرد. رفتم كنارش. گفت: «مثل سگ دروغ ميگفت.» «شايد هم واقعا شلنگ نداشت.» «اونو كه نميگم، آدم حسابي. منظورم اون يارو خاليبندهس. همون كه ميگفت زده به اون يارو پالتو سياهه. حاضرم قسم بخورم طرفو زير گرفته و در رفته.» به جاده نگاه كرد. «من اينجور آدمها رو خوب ميشناسم. فكر ميكنن خيلي آدمحسابيان، ولي هيچ پخي نيستن. هر كثافتكاري ميكنن، به حساب اينكه خيلي آدمحسابيان.» برگشت و چهارليتري را براي ماشيني كه سرعتش را كم كرده بود و داشت ميآمد سمت ما، بالا گرفت. منتظر نشدم ببينم ميايستد يا نه. از كنار اتوبان راه افتادم. از آن مرد ديگر هيچ اثري نبود. پيش خودم گفتم تا حالا حتما رسيده همت. شايد هم يكي سوارش كرده. شايد هم اصلا مثل همان مردي كه حرفش را زده بود، آب شده بود رفته بود توي زمين. ده دقيقه، شايد هم يك ربع، طول كشيد تا رسيدم اول جادة كوتاه ونسبتا باريكي كه اتوبان را به بزرگراه همت وصل ميكرد. دلم نميخواست راهم را كج كنم. تازه معلوم نبود آنجا ماشين گيرم بيايد. از زير پل رد شدم و باز كنار جاده ايستادم. ماشينها آنقدر با سرعت از مقابلم عبور ميكردند كه ديگر بعيد ميدانستم يكي سرعتش را كم كند و جلوام بزند روي ترمز. به ساعتم نگاه كردم. آنقدرها دير نبود كه بخواهم به آب و آتش بزنم. با اين همه كلافه بودم. باز آهسته از كنار اتوبان راه افتادم، يعني چارهاي جز اين نداشتم. پيش خودم گفتم به ملاصدرا نرسيده، حتما يكي ميزند روي ترمز و سوارم ميكند. هر بار هم چند لحظهاي ميايستادم و به ماشينها خيره ميشدم.
|
||||||