جناب‌ نويسنده‌

از صبح‌ ، از وقتي‌ بيدار شده‌ام‌، يك‌ چيزي‌ توي‌ ذهنم‌ است‌ كه‌ رهايم ‌نمي‌كند، يك‌ چيزي‌ كه‌ مثل‌ خوره‌ افتاده‌ به‌ جانم‌، تصوير محو آدمي ‌كه‌ جايي‌ ايستاده‌ انگار، كنار خياباني‌ جايي‌ كه‌ معلوم‌ نيست‌ كجاست‌. گاهي‌ البته‌ يك‌ چيزهايي‌ مي‌بينم‌، چهره‌اي‌ كه‌ فقط ته‌ريشش‌ پيداست ‌با كيف‌ سياهي‌ كه‌ گرفته‌ دست‌ راستش‌، اما بقيه‌اش‌ معلوم‌ نيست‌. مي‌دانم‌ كه‌ بالاخره‌ بايد يك‌جوري‌ از دستش‌ خلاص‌ شوم‌، و گرنه‌ تا ابد دنبالم‌ است‌، رهايم‌ نمي‌كند. به‌خاطر همين‌ هم‌ هست‌ كه‌ قلم‌ را برداشته‌ام‌ و دارم‌ مي‌نويسم‌. بايد از شرش‌ خلاص‌ شوم‌. اصلا حالا كه ‌دارم‌ فكر مي‌كنم‌، مي‌بينم‌ مدت‌هاست‌ دارد عذابم‌ مي‌دهد. اما امروز فرق‌ مي‌كند. از صبح‌ كه‌ آمده‌، ديگر دست ‌بردار نيست‌. مدام‌ جلو چشمم‌ است‌. همين‌ تصوير محو را مي‌گويم‌ كه‌ فقط ته‌ريشش‌ پيداست‌ با كيف‌ سياه‌رنگي‌ كه‌ گرفته‌ دستش‌ و به ‌نظر كتابي‌ چيزي‌ توي‌ آن‌ گذاشته‌. شبيه‌ نويسنده‌هاست‌. به‌ قيافه‌اش‌ كه‌ مي‌خورد. حالا كم‌كم‌ دارم‌ نگاه‌ هاج‌ و واجش‌ را هم‌ مي‌بينم‌، ولي‌ ديگر چيزي‌ پيدا نيست‌. ناچارم‌ خودم‌ شلوار پارچه‌اي‌ مشكي‌رنگي‌ بپوشانمش‌ با پيراهن ‌چهارخانه‌ و يك‌ كت‌ خاكستري‌. حالا انگار كمي‌ واضح‌تر شد. حالا مي‌بينمش‌ كه‌ ايستاده‌ يك‌ جايي‌ كنار خيابان‌. صداي‌ بوق‌ چند ماشين ‌را هم‌ مي‌شنوم‌. ايستاده‌ كنار خياباني‌ كه‌ به‌ خيابان‌ آزادي‌ مي‌ماند، انگار سر استاد معين‌ يا جيحون‌ يا زنجان‌. پياده‌روي‌ عريض‌ خيابان ‌آزادي‌ پيداست‌. يكدفعه‌ چشمم‌ به‌ چند نفر ديگر مي‌افتد كه‌ مي‌آيند مي‌ايستند تقريبا نزديكش‌ و خيابان‌ هم‌ ناگهان‌ پر از ماشين‌ مي‌شود. چند تا تاكسي‌ پشت‌ سر هم‌، جلو مسافرها، مي‌زنند روي‌ ترمز و چندتايي‌شان‌ را سوار مي‌كنند. حالا فقط جناب‌ نويسنده‌ مانده‌ با دوسه‌ نفر ديگر. تاكسي‌ ديگري‌ سر مي‌رسد كه‌ فقط براي‌ يك‌ نفر جا دارد. جناب‌ نويسنده‌ خم‌ مي‌شود و آهسته‌ چيزي‌ مي‌گويد كه ‌نمي‌شنوم‌. شايد هم‌ اصلا چيزي‌ نگفته‌. همان‌طور عين‌ خل‌ها آنجا ايستاده‌ و زل‌ زده‌ به‌ تاكسي‌. نمي‌بينم‌ از جايش‌ تكان‌ بخورد. مي‌خواهد چيزي‌ بگويد كه‌ مي‌بينم‌ تاكسي‌ به‌ يك‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ دور مي‌شود.

جناب‌ نويسنده‌ جنب‌ نمي‌خورد. همان‌جا ايستاده‌ و زل‌ زده‌ به‌خيابان‌. تاكسي‌ ديگري‌ مي‌زند روي‌ ترمز. يكي‌ از سه‌ نفري‌ كه ‌نزديكش‌ ايستاده‌اند، همان‌ كه‌ پالتو سورمه‌اي‌ رنگ‌ به‌ تن‌ دارد، بلند مي‌گويد: «پل‌ حافظ.»

تاكسي‌ مي‌زند روي‌ ترمز. مردي‌ كه‌ گفته‌ پل‌ حافظ، باعجله‌ مي‌دود طرفش‌ و سوار مي‌شود. باز سر و كلة‌ ماشين‌ ديگري‌ پيدا مي‌شود. تاكسي‌ نيست‌، اما پيداست‌ مسافركشي‌ مي‌كند. جلواش‌ مي‌زند روي‌ترمز، اما باز نمي‌بينم‌ از جايش‌ تكان‌ بخورد.

انگار همان‌جا سنگ‌ شده‌ باشد. ماشين‌ كه‌ مي‌رود، كيف‌ باريك‌ سياهش‌ را مي‌گذارد روي ‌زمين‌، ميان‌ پاهايش‌، و دست‌هايش‌ را جلو دهانش‌ مشت‌ مي‌كند و به‌آنها ها مي‌كند . بخار سفيدي‌ از ميان‌ انگشت‌هايش‌ بيرون‌ مي‌زند و من‌ تازه‌ متوجه‌ دماغ‌ سرخ‌ گنده‌اش‌ مي‌شوم‌ و سوز سردي‌ كه‌ لحظه‌اي‌ تمام‌ تنم‌ را مي‌لرزاند. باز كيفش‌ را برمي‌دارد. زل‌ زده‌ به‌ خيابان‌، به ‌ماشين‌ها. تاكسي‌ ديگري‌ سر مي‌رسد و جلو او سرعتش‌ را كم‌ مي‌كند. مي‌گويم‌: «بگو ديگه‌. يه‌ چيزي‌ بگو. مسيرتو بگو.»

بالاخره‌ سرش‌ را خم‌ مي‌كند و آهسته‌ مي‌گويد: «دانشگاه‌.»

آن‌قدر آهسته‌ كه‌ فكر مي‌كنم‌ راننده‌ نشنيده‌. اما چند قدم‌ جلوتر نگه‌ مي‌دارد. باز مي‌بينم‌ همان‌جا ماتش‌ برده‌. راننده‌ تاكسي‌ برگشته‌ و نگاهش‌ مي‌كند. مي‌گويم‌: «معطل‌ چي‌ هستي‌؟ برو سوار شو.»

تكان‌ نمي‌خورد. مي‌گويم‌: «برو سوار شو، مجسمه‌.»

بالاخره‌ مي‌رود طرفش‌ و سوار مي‌شود. تاكسي‌ كه‌ راه‌ مي‌افتد، شال‌ خاكستري‌رنگي‌ را كه‌ دور گردنش‌ پيچيده‌ و من‌ اصلا متوجهش‌ نشده‌ بودم‌، اندكي‌ پايين‌ مي‌كشد. بعد كيفش‌ را باز مي‌كند، عينك‌ كائوچويي‌ سياه‌رنگي‌ كه‌ شيشه‌هاي‌ مستطيل‌شكل‌ بزرگي‌ دارد، درمي‌آورد مي‌زند به‌ چشمش‌. عينك‌ اصلا به‌ آن‌ ته‌ريشش‌ نمي‌آيد، اما اينها ديگر دست‌ من‌ نيست‌. تاكسي‌ سر نواب‌ چند نفر را پياده‌ و سوار مي‌كند، يكي‌ را هم‌ سر جمالزاده‌ پياده‌ مي‌كند. جايي‌، روبه‌روي ‌دانشگاه‌، آهسته‌ به‌ راننده مي‌گويد نگه‌ دارد. پياده‌ مي‌شود و كرايه‌ را كنار شيشة‌ جلو حساب‌ مي‌كند. بعد چند لحظه‌اي‌ همان‌جا مي‌ايستد. به‌ اطراف‌ نگاه‌ مي‌كند. مي‌خواهم‌ چيزي‌ بگويم‌، مقصدش‌ را بپرسم‌. بپرسم‌ اصلا براي‌ چه‌ آمده‌ اينجا كه‌ مي‌بينم‌ راه‌ مي‌افتد به‌ سمت‌ پياده‌رو، به‌ سمت‌ كتابفروشي‌ها. دست‌ چپش‌ را فرو مي‌كند توي ‌جيب‌ شلوارش‌ و آهسته‌ از كنار پياده‌رو حركت‌ مي‌كند. جلو تك‌تك‌ كتابفروشي‌ها مي‌ايستد و به‌دقت‌ ويترين‌ها را تماشا مي‌كند. جلو يكي‌شان‌، انگار خوارزمي‌، آن‌قدر طولش‌ مي‌دهد كه‌ فكر مي‌كنم‌ ديگر اصلا قرار نيست‌ از آنجا تكان‌ بخورد. مدتي‌ صبر مي‌كنم‌ تا بالاخره‌ مي‌بينم‌ كيفش‌ را مي‌گذارد روي‌ زمين‌ و دست‌هاي ‌مشت‌كرده‌اش‌ را مي‌گيرد جلو دهان‌ و دماغ‌ گنده‌اش‌ و باز به‌ آنها ها مي‌كند، چندبار. بعد كيفش‌ را برمي‌ دارد و راه‌ مي‌افتد طرف‌ در. نمي‌بينم‌ داخل‌ شود. ايستاده‌ همان‌جا و تو را نگاه‌ مي‌كند، به‌كتاب‌هايي‌ كه‌ روي‌ ميزها چيده‌اند و كتاب‌هاي‌ توي‌ قفسه‌ها.

مدتي‌همان‌جا مي‌ايستد. آدم‌ها از كنارش‌ داخل‌ و خارج‌ مي‌شوند و او همان‌طور زل‌ زده‌ به‌ كتاب‌ها. بالاخره‌ برمي‌گردد، از همان‌ مسيري‌ كه‌ آمده‌، از كنار ويترين‌ها، اما اين‌بار فقط نگاه‌ سرسري‌ به‌ آنها مي‌اندازد. كمي‌ جلوتر مي‌پيچد توي‌ يكي‌ از خيابان‌هاي‌ سمت‌ چپ‌. درست ‌نفهميدم‌ كدام‌. كيف‌ را مي‌دهد دست‌ چپش‌. كوچة اول‌ را رد مي‌كند و جلو در بازي‌ مي‌ايستد. راه‌پله‌ عريضش‌ از آنجا پيداست‌ با در كرم‌رنگ‌ بسته‌اي‌، پايين‌ پله‌ها. مي‌خواهد برود تو. از اين‌ پا و آن‌ پاكردنش‌ پيداست‌. انگار كه‌ ترديد داشته‌ باشد. چند لحظه‌اي‌ همان‌جا مي‌ايستد و بر و بر به‌ آدم‌هايي‌ كه‌ از كنارش‌ رد مي‌شوند، نگاه‌ مي‌كند. حتي‌ يك‌ لحظه‌ به‌نظرم‌ مي‌رسد كه‌ مي‌خواهد برگردد. چند قدمي‌ هم‌ مي‌رود به‌ سمت‌ بالاي‌ خيابان‌، اما دوباره‌ برمي‌گردد. اين‌بار درنگ ‌نمي‌كند. انگار تصميمش‌ را گرفته‌. مي‌رود تو. چشمم‌ به‌ چند تابلو كوچك‌ مي‌افتد كه‌ پايين‌ پله‌ها، به‌ ديوار، نصب‌ كرده‌اند؛ عكاسي‌، تايپ‌، دارالترجمه‌ و چيزهاي‌ ديگر. زير هر كدام‌ هم‌ طبقه‌اش‌ را نوشته‌اند. روي‌ تابلوي‌ بالايي‌، كه‌ از همه‌ بزرگ‌تر است‌، نوشته‌اند: چاپ‌ و اوزاليد. دستش‌ را مي‌گيرد به‌ نرده‌ها و آرام‌آرام‌ از پله‌ها بالامي‌رود، آن‌قدر آرام‌ كه‌ حوصله‌ام‌ سر مي‌رود، با اين‌ همه‌ چيزي ‌نمي‌گويم‌. طبقة‌ سوم‌، جلو در بازي‌ مي‌ايستد و به‌ راهرو باريك‌ جلو در نگاه‌ مي‌كند. كنار در، روي‌ تابلويي‌ كه‌ به‌ ديوار نصب‌ شده‌، نوشته‌اند: دارالترجمه‌ نارسيس‌. دوباره‌ همان‌ حالت‌ ترديد برگشته ‌سراغش‌. ديگر نمي‌توانم‌ سكوت‌ كنم‌. مي‌گويم‌: «چرا اين‌قدر دست‌دست‌ مي‌كني‌؟»

انگار كه‌ نشنيده‌. شالش‌ را از دور گردن‌ باز مي‌كند و مي‌گذارد توي‌ كيفش‌. چندبار به‌ داخل‌ سرك‌ مي‌كشد و بالاخره‌ راه‌ مي‌افتد. از راهرو باريك‌ مي‌گذرد و وارد سالن‌ كوچكي‌ مي‌شود. زني‌ طرف‌ چپ‌ سالن‌، پشت‌ كامپيوتري‌، نشسته‌ و تندتند چيزي‌ تايپ‌ مي‌كند. نمي‌بينم‌ دست ‌از كار بكشد، هرچند شك‌ ندارم‌ متوجه‌ او شده‌. راه‌ مي‌افتد به ‌طرفش‌. كيف‌ را دست‌ به‌ دست‌ مي‌كند. هنوز به‌ ميز نرسيده‌، زن ‌سرش‌ را بلند مي‌كند. طوري‌ نگاهش‌ مي‌كند كه‌ انگار هنوز حواسش‌ جاي‌ ديگر است‌. مدتي‌ هم‌ طول‌ مي‌كشد تا بگويد: «امري‌ داشتين‌؟»

دست‌ راستش‌ را مي‌گذارد لب‌ ميز. «ديروز تلفن‌ كردم‌. با آقاي‌ ... با يه‌ آقايي‌ صحبت‌ كردم‌، درباره‌ ترجمه‌.»

زن‌ سر تكان‌ مي‌دهد. «شما، آقاي‌؟»

آهسته‌ چيزي‌ مي‌گويد كه‌ نمي‌فهمم‌. زن‌ دكمه‌اي‌ را روي‌ كي‌برد فشار مي‌دهد و بلند مي‌شود. از در نيمه‌بازي‌، كه‌ مقابل‌ ميز است‌، تو مي‌رود. مرد برمي‌ گردد و به‌ قفسه‌هاي‌ كتاب‌، كه‌ تمام‌ ديوار سمت ‌راست‌ سالن‌ را پوشانده‌، نگاه‌ مي‌كند. مي‌خواهد برود طرف‌شان‌ كه ‌صداي‌ زن‌ را مي‌شنوم‌. «بفرمايين‌.» برمي‌گردد. زن‌ با دست‌ به‌ در اشاره‌ مي‌كند و برمي‌ گردد پشت‌ ميز. وقتي‌ دارد مي‌رود تو، صداي‌ دكمه‌هاي‌ كي‌برد را مي‌شنوم‌. كنار در مي‌ايستد و سلام‌ مي‌كند. مرد مسني‌، كه‌ نشسته‌ پشت‌ ميزي‌ بزرگ‌، لحظه‌اي‌ سرش‌ را بلند مي‌كند، جوابش‌ را مي‌دهد و باز سر خم‌ مي‌كند روي‌ كاغذي‌ كه‌ جلواش‌ گذاشته‌. مرد همان‌طور ايستاده‌ آنجا، چند قدمي‌ در. مرد مسن‌ باز سرش‌ را بالا مي‌آورد و با دست‌ اشاره ‌مي‌كند كه‌ بنشيند. روي‌ مبل‌ چرمي‌ جلو ميز مي‌نشيند. كيفش‌ را مي‌گذارد كنار پايش‌ و به‌ قفسه‌هاي‌ كتاب‌ پشت‌ سر مرد خيره‌ مي‌شود. آن‌قدر طول‌ مي‌كشد كه‌ ديگر صدايم‌ در مي‌آيد. مي‌گويم‌: «آخه‌، يه‌حرفي‌ بزن‌. اومدي‌ بشيني‌ اينجا و برگردي‌؟ اصلا براي‌ چي‌ اومدي ‌اينجا؟»

حرفي‌ نمي‌زند. مرد مسن‌ زير كاغذ چيزي‌ مي‌نويسد، امضايي ‌چيزي‌ انگار، و مي‌گذاردش‌ توي‌ كشو. مي‌گويد: «گفتين‌ از آلماني‌ترجمه‌ مي‌كنين‌؟»

سر تكان‌ مي‌دهد.

مرد مسن‌ دستش‌ را زير چانه‌اش‌ مي‌گذارد. «قبلا هم‌ جايي‌ كار كرده‌ين‌؟»

«نه‌، يعني‌ ثابت‌ نبوده‌.» آهسته‌ مي‌گويد: «اين‌طور كه‌ هر روز برم‌.»

«چي‌؟»

«عرض‌ كردم‌ اين‌طور كه‌ هر روز برم‌، صبح‌ به‌ صبح‌.»

مرد مسن‌ پوشه‌اي‌ را از گوشة‌ ميزش‌ جلو مي‌كشد و باز مي‌كند. دوباره‌ سر خم‌ مي‌كند. اندكي‌ بعد، بي‌آنكه‌ سر بلند كند، مي‌گويد: «اينجا هم‌ همين‌طوره‌. متن‌هاي‌ آلماني‌ خيلي‌ كمه‌. چند وقت‌ يه‌ بار ممكنه‌ يه‌ چيزهايي‌ به‌ پست‌مون‌ بخوره‌. باهاتون‌ تماس‌ مي‌گيريم‌.» سرش‌ را بالا مي‌آورد و لبخند مي‌زند. «گفتين‌ انگليسي‌ نمي‌دونين‌؟»

چيزي‌ نمي‌گويد.

مرد مي‌گويد: «شماره‌ تماس‌ كه‌ دارين‌؟»

باز سر تكان‌ مي‌دهد.

مرد مسن‌ به‌ پوشه‌ خيره‌ مي‌شود. هنوز دستش‌ زير چانه‌اش‌ است‌. جناب‌ نويسنده‌ زل‌ زده‌ به‌ او. پاهايش‌ را روي‌ هم‌ مي‌اندازد. به ‌نظرمي‌رسد مي‌خواهد چيزي‌ بگويد. از قيافه‌اش‌ پيداست‌. دارد انگار جمله‌اي‌ چيزي‌ را توي‌ دهانش‌ مزه‌مزه‌ مي‌كند. كمي‌ هم‌ خم‌ مي‌شود به‌ جلو كه‌ مي‌بينم‌ مرد مسن‌ باز سر بلند مي‌كند. مي‌گويد: «شماره‌تلفن‌تونو بدين‌ به‌ خانم‌ كيانوش‌.»

جناب‌ نويسنده‌ فقط سر تكان‌ مي‌دهد. بعد كيفش‌ را برمي‌دارد و بلند مي‌شود. نمي‌بينم‌ از جايش‌ تكان‌ بخورد. هنوز نگاهش‌ به‌ مرد مسن‌ است‌. انگار منتظر است‌ چيزي‌ بگويد، هر چيزي‌. اما همان‌طور خيره‌ شده‌ به‌ پوشه‌. وقتي‌ راه‌ مي‌افتد طرف‌ در، صداي‌ مرد مسن‌ را مي‌شنوم‌. «گفتين‌ مدرك‌تون‌ چي‌ بود؟»

نگاهش‌ مي‌كند. «فوق‌ ليسانس‌ زبان‌ و ادبيات‌ آلماني‌.»

مرد مسن‌ دوباره‌ لبخند مي‌زند.

جناب‌ نويسنده‌ راه‌ مي‌افتد. كنار در لحظه‌اي‌ مي‌ايستد. برمي‌گردد طرف‌ مرد. «چيزي‌ هست‌ الان‌ ببرم‌؟ مي‌تونم‌ خيلي‌ زود تحويل‌ بدم‌.»

«الان‌ نه‌، هر وقت‌ بود، خودمون‌ بهتون‌ تلفن‌ مي‌كنيم‌. فقط شماره‌تونو بذارين‌ پيش‌ خانم‌ كيانوش‌.»

با انگشت‌ به‌ ديوار پشت‌ سرش‌ اشاره‌ مي‌كند و باز سر خم‌ مي‌كند روي‌ ميز.

جناب‌ نويسنده‌ از در بيرون‌ مي‌رود. شماره‌اش‌ را به‌ زن‌ مي‌دهد وخداحافظي‌ مي‌كند. بعد همان‌طور آهسته‌ از پله‌ها پايين‌ مي‌رود. جلو در كيفش‌ را باز مي‌كند، دستش‌ را فرو مي‌كند توي‌ آن‌ و دنبال‌ چيزي ‌مي‌گردد. فكر مي‌كنم‌ مي‌خواهد شالش‌ را درآورد، اما دست‌ خالي‌اش ‌را بيرون‌ مي‌كشد و در كيف‌ را مي‌بندد. راه‌ مي‌افتد به‌ سمت‌ پايين ‌خيابان‌. كوچة‌ سوم‌، شايد هم‌ چهارم‌ را رد مي‌كند و مي‌رود آن‌ سمت‌ خيابان‌. باز جلو در بازي‌ مي‌ايستد. دوباره‌ منتظرم‌ همان‌ اداها را درآورد، اين‌ پا و آن‌ پا كند و زل‌ بزند به‌ آدم‌ها، اما اين‌بار زياد طول ‌نمي‌كشد. مي‌رود تو. دستش‌ را به‌ ميله‌هاي‌ سبزي‌، كه‌ به‌ نظر مي‌رسد تازه‌ رنگ‌ شده‌، مي‌گيرد و بالا مي‌رود. توي‌ هر طبقه‌ چند لحظه‌اي ‌مي‌ايستد و دوباره‌ راه‌ مي‌افتد. پشت‌ در سبزرنگ‌ طبقة‌ چهارم‌ يا انگار پنجم‌ مي‌ايستد و دكمه‌اي‌ را فشار مي‌دهد. صداي‌ زنگ‌ را مي‌شنوم‌. زن‌ مسني‌، كه‌ عينك‌ فرم‌گردي‌ به‌ چشم‌ دارد و آدم‌ دلسوزي‌ به ‌نظر مي‌رسد، در را باز مي‌كند. مي‌گويم‌: «اومدي‌ يه‌ دارالترجمه‌ ديگه‌؟»

با زن‌ خوش‌ و بش‌ مي‌كند و سراغ‌ شخصي‌ را مي‌گيرد. زن‌ با آن ‌فك‌ جلوآمده‌اش‌ لبخند مي‌زند و با دست‌ به‌ در اتاقي‌، پشت‌ سرش‌، اشاره‌ مي‌كند.

راه‌ مي‌افتد. جلو در، با بند انگشت‌ چندبار به‌ در مي‌زند. صداي‌كلفت‌ مردي‌ را از داخل‌ مي‌شنوم‌. «بفرمايين‌.

آهسته‌ داخل‌ مي‌شود. به‌ مردي‌ كه‌ نشسته‌ پشت‌ ميز و گوشي‌ تلفن‌ دستش‌ است‌، سلام‌ مي‌كند. مرد نيم‌خيز مي‌شود و سر تكان‌ مي‌دهد. اشاره‌ مي‌كند كه‌ بنشيند و بعد صندلي‌اش‌ را مي‌چرخاند طرف‌ پنجره‌. چشمم‌ به‌ يونوليت‌ سفيدرنگي‌ مي‌افتد كه‌ كنار صندلي‌ مرد، به‌ ديوار، آويخته‌اند و به‌ همه‌جايش‌ جلد كتاب‌ چسبانده‌اند، از بالا تا پايين‌. مي‌گويم‌: «اينجا هم‌ اومده‌ي‌ دنبال‌ كار؟» همان‌ زن‌ دلسوز، سيني‌ به‌ دست‌، با آن‌ لبخندي‌ كه‌ دندان‌هاي ‌گرازمانندش‌ را آشكار كرده‌، وارد اتاق‌ مي‌شود. استكاني‌ چاي ‌مي‌گذارد روي‌ ميز كوچك‌ ميان‌ صندلي‌ها. يكي‌ هم‌ مي‌خواهد بگذارد جلو مرد كه‌ با اشاره‌ دست‌ رد مي‌كند. برمي‌گردد بيرون‌. حالاخيره‌ شده‌ به‌ يونوليت‌ سفيد. مي‌گويم‌: «نگفتي‌، اينجا هم‌ داري‌ دنبال‌ كار مي‌گردي‌ يا ...  ؟»

و يكدفعه‌ صداي‌ مرد را مي‌شنوم‌. «چه‌ خبر؟»

گوشي‌ را گذاشته‌. لحنش‌ به‌نظر بي‌اندازه‌ سرد است‌. انگار فقط براي‌ اينكه‌ حرفي‌ زده‌ باشد، اين‌ را گفته‌.

روي‌ صندلي‌ جابه‌جا مي‌شود، هر دو دستش‌ را تكان‌ مي‌دهد وسرش‌ را يك‌بري‌ مي‌كند. مي‌گويد: «خبرها پيش‌ شماس‌.»

لبخند مي‌زند. حالا لااقل‌ مي‌دانم‌ همديگر را مي‌شناسند. مرد كشو ميزش‌ را پيش‌ مي‌كشد. مقواي‌ سياه‌رنگي‌ را كه‌ پلاستيكي‌ دور آن‌ پيچيده‌اند، بيرون‌ مي‌آورد و مي‌گذارد لب‌ ميز. مي‌گويد: «اين ‌به‌نظرت‌ چطوره‌؟ كتاب‌ جديدمونه‌.»

جلد را برمي‌دارد و دوباره‌ مي‌نشيند. خيره‌ مي‌شود به‌ آن‌. ساية سياه‌ زني‌ است‌ كه‌ از كنار پياده‌رو عريضي‌ در حركت‌ است‌. پايين‌، گوشة‌ چپ‌، عنوان‌ كتاب‌ را با اسم‌ نويسنده‌ نوشته‌اند. مردي‌ كه ‌نشسته‌ پشت‌ ميز، مي‌گويد: «چطوره‌؟»

«خيلي‌ قشنگه‌.»

«واقعا؟»

سر تكان‌ مي‌دهد.

«چاي‌ت‌ سرد نشه‌.»

باز گوشي‌ تلفن‌ را برمي‌دارد و چند شماره‌ مي‌گيرد. صندلي‌اش‌ را مي‌چرخاند طرف‌ پنجره‌. جناب‌ نويسنده‌ باز خيره‌ مي‌شود به‌ جلد. آن‌طرفش‌، جايي‌ كه‌ قرار است‌ پشت‌ كتاب‌ باشد، توي‌ كادر سفيد كوچكي‌، چند خطي‌ نوشته‌اند. زير آن‌ هم‌ آرم‌ انتشاراتي‌ را با قيمت‌كتاب‌ زده‌اند. صداي‌ مرد را مي‌شنوم‌. «الو! الو!»

قطع‌ مي‌كند. وقتي‌ دارد دوباره‌ شماره‌ مي‌گيرد، مي‌گويد: «رمان‌ جديدت‌ به‌ كجا رسيده‌؟»

جلد را روي‌ ميز مي‌گذارد و به‌ مرد نگاه‌ مي‌كند. نمي‌بينم‌ چيزي‌ بگويد. مرد گوشي‌ را مي‌دهد آن‌ دستش‌. دوباره‌ مي‌گويد: «هان‌؟ همون‌ كه‌ گفتي‌ داره‌ حاضر مي‌شه‌؟»

نگاهش‌ به‌ تلفن‌ است‌.

جناب‌ نويسنده‌ خم‌ مي‌شود به‌ جلو. مي‌گويد: «تا يه‌ ماه‌ ديگه ‌حاضره‌.»

پس‌ درست‌ حدس‌ زده‌ بودم‌. طرف‌ نويسنده‌ است‌. او هم‌ لابد ناشرش‌ است‌.تعجب‌ مي‌كنم‌ چرا زودتر از اينها نفهميدم‌، از آن‌ همه ‌جلد كه‌ به‌ يونوليت‌ آويخته‌اند. مي‌گويد: «بيارين‌ ما بخونيمش‌.»

سر تكان‌ مي‌دهد.

ادامه