كابوس

 فصل اول

خيلي ‌وقته‌ خفه‌خون‌ گرفته‌م‌ و صدام‌ در نيومده‌. الان‌ يواش‌يواش ‌داره‌ مي‌شه‌ شيش‌ ماه‌. باورت‌ مي‌شه‌. تازه‌ اينش‌ مهم‌ نيست‌. مهم‌ اينه ‌كه‌ ديگه‌ دارم‌ خفه‌ مي‌شم‌. اگه‌ هيچي‌ نگم‌ دق‌ مي‌كنم‌. مي‌تركم‌. منفجر مي‌شم‌. دلم‌ مي‌خواد هر چي‌ تو دل‌مه‌ برات‌ بريزم‌ بيرون‌. خودت‌ كه ‌مي‌دوني‌، من‌ آدمي‌ نبودم‌ كه‌ چيزي‌ رو تو دلم‌ نگه‌ دارم‌. هر چيزي‌ رو هر جا مي‌گم‌. حتي‌ بعضي‌ چيزها در بارة‌ زندگي‌ خصوصي‌مو كه‌ هيچ ‌خري‌ براي‌ كسي‌ تعريف‌ نمي‌كنه‌. تازه‌ اون‌قدرهام‌ كه‌ ادعام‌ مي‌شه‌، لوطي‌ نيستم‌. گوش‌ مي‌كني‌ يا حواست‌ جاي‌ ديگه‌س‌؟ داري‌ كي‌ رونگاه‌ مي‌كني‌؟ با توام‌. داشتم‌ مي‌گفتم‌. هميشه‌ دلم‌ مي‌خواسته‌ لوطي ‌باشم‌. از مرام‌شون‌ خوشم‌ مي‌آد. البته‌ نبايد پا رو حق‌ گذاشت‌. يه‌وقتهايي‌ هم‌ بودم‌. خالي‌ نمي‌بندم‌. خودت‌ كه‌ مي‌دوني‌. بيا، اينم ‌جاش‌. مي‌بيني‌! همه‌ش‌ هم‌ واسه‌ خاطر اون‌ بچه‌سوسوله‌ بود كه‌ اين ‌خطو كاشتن‌ رو گردنم‌. بايد مي‌ذاشتم‌ مي‌زدن‌ دخل‌شو مي‌آوردن‌. بگو آخه‌ به‌توچه‌ كه‌ تو كار مردم‌ فضولي‌ مي‌كني‌. مگه‌ وكيل‌ و وصي ‌مردمي‌؟ تازه‌ اون‌ لجن‌ حقش‌ بود. اگه‌ مي‌دونستم‌ افتاده‌ دنبال‌ خواهر اون‌ يارو گندهه‌، خودمو نمي‌داختم‌ جلو. نامردها وقتي‌ ريختن ‌سرم‌، امونم‌ ندادن‌. يه‌دفعه‌ هم‌ ديدم‌ گردنم‌ سوخت‌. بابا، مسب‌تونو شكر. چند نفر به‌ يه‌ نفر. همون‌ يارو گندهه‌ از پشت‌ زده‌ بود، نامرد. وقتي‌ افتاده‌ بودم‌ زمين‌. مي‌فهمي‌ كه‌؟ از اين‌ حرفها بگذريم‌. نمي‌خوام‌ زر زياد بزنم‌. مي‌دونم‌ حال‌شو نداري‌ گوش‌ بدي‌. دلم ‌مي‌خواد يه‌راست‌ برم‌ سر اصل‌ مطلب‌. بخصوص‌ همون‌ وقتي‌ كه‌اسمال‌تپه‌ با اون‌ موتور گنده‌هه‌ اومده‌ بود وايساده‌ بود تو كوچة روبه‌روي‌ مدرسه‌. من‌ روحم‌ خبر نداشت‌. به‌ موت‌ قسم‌ راست ‌مي‌گم‌. امتحان‌ آخري‌مونو داده‌ بوديم‌ و داشتيم‌ يعني‌ خبر مرگ‌مون ‌از پله‌ها مي‌اومديم‌ پايين‌ كه‌ ديدم‌ نادر اومد طرفم‌. زودتر از من ‌امتحان‌شو داده‌ بود و رفته‌ بود پايين‌ تو حياط. وقتي‌ قضيه‌ رو برام‌ گفت‌، كم‌ مونده‌ بود خودمو خيس‌ كنم‌. كف‌ كرده‌ بودم‌. باورم‌ نشد. تو دلم‌ گفتم‌ از كجا، خبر مرگ‌شون‌، نشوني‌ مدرسه‌ رو گير آورده‌ن‌. گفتم‌: «تو مطمئني‌ خودشه‌؟»

«آره‌، بابا.»

«تنهاس‌؟»

«نه‌، انگار يه‌ نفر ديگه‌ هم‌ باهاشه‌.»

«اگه‌ دروغ‌ گفته‌ باشي‌، فك‌تو مي‌آرم‌ پايين‌.»

اين‌ حرفو زدم چون‌ هنوز باورم‌ نشده‌ بود. اون‌وقت‌ يه‌دفعه‌ دراومد گفت‌: «اصلا گور باباي‌ تو. به‌ من‌ چه‌ كه‌ اومده‌ن‌ دخل‌تو بيارن‌. همون ‌بهتر كه‌ بزنن‌ بكشنت‌.»

ديدم‌ رفت‌ طرف‌ در كريدور. پريدم‌ طرفش‌. گفتم‌: «حالا چرا ترش‌كرده‌ي‌؟»

«آخه‌، به‌ خاطر تو اين‌ همه‌ راهو برگشتم‌، ازگل‌.»

نادر هم‌ همكلاسيم‌ بود هم‌ همسايه‌مون‌. برعكس‌ خيلي‌ از هم‌كلاسيهام‌ آدم‌ گهي‌ نبود. تا اونجام‌ كه‌ مي‌تونست‌ سر امتحانها بهم‌ تقلب‌ مي‌رسوند. البته‌ اين‌ مال‌ بعد از وقتي‌يه‌ كه‌ ديدم‌ ماشين‌حساب‌ حيدري‌ رو كش‌ رفت‌. باباش‌ از اون‌ خرپولها بود، ولي‌ جون‌ تو جونش‌ مي‌كردي‌، دستش‌ كج‌ بود. عين‌ باباش‌. هر چي‌ باشه ‌تره‌ به‌ تخمش‌ مي‌ره‌ حسني‌ به‌ باباش‌. خودش‌ يه‌ بار برام‌ گفته‌ بود كه‌ باباش‌ يه‌ بار سي‌ و دوتا فيش‌ مكه‌ مي‌خره‌ دونه‌اي‌ هشتاد هزارتومن‌. اون‌وقت‌ مي‌ذاره‌ چند سال‌ از روش‌ بگذره‌ و دونه‌اي ‌هشتصد نهصدهزار تومن‌ مي‌فروشه‌. هر سال‌ هم‌ كه‌ قربونش‌ برم‌ كلي ‌پرايد و پيكان‌ و رنو و كوفت‌ و زهرمار تقاضا مي‌داد. تازه ‌حساب‌شو بكن‌، خيلي‌ ادعاشون‌ مي‌شد كه‌ حلال‌ و حروم‌ سرشون ‌مي‌شه‌. هر سال‌ هم‌ مي‌رفتن‌ مكه‌. يادمه‌ دفعه‌ اول‌ كه‌ رفته بودن‌، تا سر خيابون‌ تابلو زده‌ بودن‌ كه‌ ورود حاج‌آقا حافظي‌ را تبريك‌ مي‌گوييم ‌و از اين‌ حرفها.   بزنه‌ به‌ كمرش‌ اين‌ همه‌ مكه‌ رفتن‌. خب‌، كجا بوديم‌؟ آره‌، داشتم‌ مي‌گفتم‌. يه‌ روز ديدم‌ نادر يواشكي‌ دست‌ كرد تو كيف ‌حيدري‌، همون‌ بچه‌سوسوله‌ كه‌ بعضي‌ روزها با بي‌.ام‌.و. ننه‌ش ‌مي‌اومد مدرسه‌ و رو نيمكت‌ جلويي‌ مي‌نشست‌، و ماشين‌حساب‌شو كف‌ رفت‌. بعدش‌ هم‌ به‌ من‌ نگاه‌ كرد ببينه‌ فهميدم‌ يا نه‌. خودمو زدم‌ به ‌كوچه‌ علي‌ چپ‌. زنگ‌ كه‌ خورد ديدم‌ دويد رفت‌ تو حياط. منم ‌دنبالش‌ رفتم‌. ديدم‌ رفت‌ تو يكي‌ از باغچه‌هاي‌ كنار حياط و ماشين‌حسابو گذاشت‌ لاي‌ يه‌ تيكه‌ پلاستيك‌ و گذاشتش‌ تو علفها. از اون‌ حرومزاده‌ها بود. وقتي‌ برگشت‌، بهش‌ گفتم‌: «نصفش‌ مال‌ منه‌.»

كف‌ كرده‌ بود. گفت‌: «نصف‌ چي‌ مال‌ توئه‌؟»

«ماشين‌حساب‌.»

«خفه‌شو! كدوم‌ ماشين‌ حساب‌!»

يقه‌شو گرفتم‌. گفتم‌: «حالا به‌ حيدري‌ مي‌گم‌.»

اداشو هم‌ درآوردم‌ كه‌ يعني‌ مي‌خوام‌ داد بزنم‌. افتاد به‌ گه‌ خوردن‌. گفت‌: «ببين‌، مخلصتم‌. نصفش‌ مال‌ تو.»

از همون‌ روز ازش‌ آتو داشتم‌. واسه‌ همينم‌ بود كه‌ گفتم‌ بهم‌ تقلب‌ مي‌رسوند. يعني‌ هر دفعه‌ يادش‌ مي‌نداختم‌ كه‌ اگه‌ كاري‌ رو كه‌ مي‌خوام‌، نكنه‌، پته‌شو مي‌ريزم‌ رو آب‌. البته‌ راستشو بخواي‌ بچة‌ بدي ‌نبود. ازش‌ خوشم‌ مي‌اومد، با همة اينها، يه‌ چندتا كتك‌كاري ‌مشتي‌ هم‌ با هم‌ كرده‌ بوديم‌. آخريش‌ هم‌ همون‌ وقتي‌ بود كه‌ داشتيم ‌تو كوچه‌ سكه‌ مي‌نداختيم‌. پسر، مدام‌ تقلب‌ مي‌كرد. بعدش‌ هم‌ ادعا مي‌كرد كه‌ من‌ تقلب‌ كردم‌. كفرم‌ دراومده‌ بود. راستش‌ خودم‌ هم ‌نفهميدم‌ چي‌ شد. يهو پريدم‌ گردن‌شو گرفتم‌ و بردمش‌ كنارديوار حوري‌اينها و سرشو چند دفعه‌ محكم‌ كوبوندم‌ تو ديوار. هيچوقت‌ يادم‌ نمي‌ره‌. عين‌ خر داشت‌ عرعر مي‌كرد. خواهر ترشيده‌ش‌ هم‌ سرشو از تو پنجره‌ كرده‌ بود بيرون‌ و عين‌ بوقلمون‌ داشت‌ جيغ‌ مي‌كشيد. دوتا از اون‌ فحشهاي‌ خيلي‌ بد هم‌ داد كه‌ روم‌ نمي‌شه‌ برات‌ بگم‌. يعني‌ مي‌خوام‌ بگم‌ حتي‌ من‌ هم‌ از اين ‌فحشها نمي‌دم‌. وقتي‌ گردن‌شو ول‌ كردم‌، از لجم‌ يه‌ مشت‌ ول‌ كردم ‌تو صورتش‌. اون‌ يه‌ذره‌ دندونش‌ كه‌ شكسته‌ جاي‌ همون‌ مشته. راستشو بخواي‌ خودم‌ بعضي‌ وقتها كه‌ نگاش‌ مي‌كنم‌، خجالت ‌مي‌كشم‌. ولي‌ تقصير خودش‌ بود. زر زيادي‌ زد. با همة‌ اينها اون‌ روز، وقتي‌ بهم‌ گفت‌ اسمال‌تپه‌ رو ديده‌، خيلي‌ بهم‌ حال‌ داد. حتي‌ از تقلبهاش‌ هم‌ بيشتر، چون‌ اگه‌ كار از كار مي‌گذشت‌، معلوم‌ نبود چه‌ خاكي‌ بايد تو سرم‌ مي‌ريختم‌.

ادامه