|
||||||
|
شبي در مه بد آورده بودم. ماشينم درست پشت چراغ قرمز خاموش شد. چند بار استارت زدم. آخر سر هم كه چراغ سبز شد، از لجم پايم را تا ته گذاشتم روي گاز و باز استارت زدم. روشن نشد كه نشد. صداي بوق ماشين عقب را كه شنيدم، بلافاصله پياده شدم. يك دستم را گذاشتم روي فرمان و ماشين را با شانهام هل دادم و با هر جانكندني بود بردمش تا نزديك پيادهرو. باز استارت زدم. فايدهاي نداشت. ماشين را همانطور تا سر يكي از خيابانهاي فرعي هل دادم و وقتي فرمان را پيچاندم به سمت خيابان، ديدم سبك شد. برگشتم و پشت سرم را نگاه كردم. دو نفر داشتند ماشين را از عقب هل ميدادند. از مغازهدارهاي آن اطراف بودند. گفتند كه سوار بشوم و بگذارم توي دنده. بعد ماشين را هل دادند. همينكه سرعت گرفت، پايم را از روي كلاج برداشتم. روشن نشد. چند بار ديگر هم هل دادند. حتي بار آخرخودم هم پياده شدم و هل دادم و وقتي ماشين سرعت گرفت، پريدم بالا و زدم توي دنده و پايم را از روي كلاج برداشتم، اما روشن نشد. يكيشان گفت كه نكند بنزين ندارد. عقربة بنزين را نشانش دادم. باكش پربود. دست آخر گذاشتمش روبهروي مغازهشان، تنها مغازهاي كه آنموقع شب هنوز باز بود. ماشين را قفل و زنجير كردم و گفتم كه فردا صبح ميآيم و ميبرمش. بعد خداحافظي كردم و از خيابان بيرون آمدم. تازه آنوقت بود كه متوجه سرما و مه شدم. چيز زيادي تنم نبود، يك پيراهن جين كه رويش كت پشمي پوشيده بودم. دكمههاي كت را بستم و يقهاش را بالا دادم و دستهايم را فرو كردم توي جيبهاي كتم و كنار خيابان منتظر تاكسي شدم. يك ربعي توي آن مه ايستادم تا بالاخره يك تاكسي كنارم ايستاد. شيشهاش بالا بود، گفتم: «تجريش.» شيشه را پايين كشيد، گفت: «دربست؟» گفتم: «چقدر ميگيرين؟» گفت: «يه هزاري سبز.» با سر اشاره كردم، نه. گفت: «پس باس يه ذره معطل شي.» گفتم: «عجله ندارم.» با دست اشاره كرد كه سوار بشوم. در عقب را باز كردم و پريدم توي ماشين. از ماشين پياده شد و داد زد: «تجريش.» خيابان خلوت بود و مه داشت كمكم غليظتر ميشد. راننده سرش را آورد توي ماشين، گفت: «يه هزاري بده معطل نشي.» گفتم: «عجله ندارم.» سرش را برد بيرون و داد كشيد: «تجريش.» يكدفعه ديدم در جلو باز شد و يك نفر نشست روي صندلي و در را بست، گفت: «لامسب، هوا چقدر سرد شده!» موهاي بلند پشت سرش را با كش بسته بود. گفتم: «اطراف تهران برف اومده.» شيشة كنار دستش را كشيد بالا، بعد برگشت و نگاهم كرد. گفت: «حالم از مه به هم ميخوره.» حدس زدم سي سال بيشتر ندارد. راننده داد زد: «تجريش.» جوان باز برگشت، گفت: «خيلي وقته معطلي، آقا؟» گفتم: «نه زياد، دو سه دقيقهس.» با سر به راننده كه داشت داد ميكشيد، تجريش، اشاره كرد. گفت: «تا پرنشه راه نميافته.» بادست چشمانش را ماليد، بلند گفت: «آقا اين ضبطت كار نميكنه؟» راننده سرش را آورد تو، گفت: «بله؟» جوان گفت: «گفتم اين ضبطت كار نميكنه؟» راننده گفت: «مگه نميبيني چقدر اوراقه.» سرش را برد بيرون. جوان برگشت، گفت: «اين موقع شب مسافر ازكجا گير ميآد؟ ... انگار يكي اومد.» يكدفعه در كنار من بازشد و مردي گفت: «ببخشين.» نشستم كنار. سوار شد و در را بست، گفت: «مث اينكه اينجا بهتون بد نميگذره.» دستهايش را گرفت جلو دهانش و چند بار بخار دهانش را به آنها دميد. پير بود و ريش سفيد و بلند داشت. بعد كلاه پشمياش را از سر برداشت، تا كرد و گذاشت توي جيب پالتويش. جوان برگشت، گفت: «اين يارو تا كي ميخواد معطلمون كنه؟» پيرمرد گفت: «من كه جام گرمه.» و خنديد. جوان بلند گفت: «آقا، سر جدت بيا بريم.» راننده سرش را آورد تو، گفت: «با من بودين؟» جوان گفت: «بقيه رو تو راه بزن.» راننده گفت: «اگه جور نشد، خسارت شو ميدي؟» جوان گفت: «ممكنه ديگه اصلا مسافر نياد.» راننده گفت: «ميآد، چشم تو به هم بزني اومده.» سرش را برد بيرون و داد كشيد: «تجريش، تجريش دو نفر.» پيرمرد گفت: «من كه اصلا عجله ندارم. فردا صبح هم كه راهافتاد، افتاد.» جوان برگشت، گفت: «براي تو مهم نيس، ولي من كار و زندگي دارم. ميدوني فردا چه ساعتي بايد سر كار باشم؟» بلند به راننده گفت: «آقا بيا راه بيفت بريم.» راننده باز سرش را آورد تو. شنيده بود. گفت: «اگه اون دو تا مسافرو هم حساب كنين راه ميافتم.» جوان برگشت و به ما نگاه كرد، گفت: «خب، چي ميگين؟عوضش زود ميرسيم.» پيرمرد سرش را به طرف پنجره چرخاند. جوان گفت: «آقا، با توام. نميخواي زود برسي خونهت؟» پيرمرد بيآنكه برگردد، گفت: «من عجله ندارم.» جوان گفت: «به جهنم.» و برگشت. راننده سرش را برد بيرون و داد زد: «تجريش، تجريش دو نفر.» سر پيرمرد هنوز به طرف پنجره بود، گفت: «امشب عجب مهي شده!» جوان گفت: «حالم از هرچي مهه به هم ميخوره.» پيرمرد برگشت به طرف من، آهسته گفت: «شرط ميبندم تازه زن گرفته.» راننده در را باز كرد و نشست تو، گفت: «هر شب اين موقع آسمون هفتمو هم خواب ديده بودم.» توي آينه به من نگا هكرد، گفت: «تازه بايد برگردم آزادي ... سردتونه؟» دكمة بخاري را فشارداد، گفت: «دو سه دقيقه ديگه صبر ميكنم، بعد راه ميافتم.» زد روي زانوي جوان، گفت: «حالا خيالت راحت شد.» جوان چيزي نگفت. يكدفعه پيرمرد با دست زد روي شانه جوان، گفت: «مرگ من راست شو بگو، تازه زن گرفتهي؟» جوان برگشت، گفت: «آره.» پيرمرد به من نگاه كرد، گفت: «نگفتم، نگفتم. تا حرف زد، فهميدم چهكارهس.» راننده گفت: «پس بيخود نيس اينقدر جوش ميزني.» احساس كردم گرمتر شده. يقة كتم را پايين دادم. پيرمرد باز زد روي شانه جوان، گفت: «حالا اولشه، آقا پسر.» جوان برگشت، گفت: «چطور؟» پيرمرد گفت: «دو سال ديگه اصلا دلت نميخواد بري خونه.» بلند خنديد، گفت: «اون موقع آرزو ميكني راننده صبح راه بيفته.» جوان گفت: «دو سه سال ديگه كه سهله، صد سال ديگه هم همينم كه ميبيني.» پيرمرد هنوز داشت ميخنديد، گفت: «همه اولش از اين حرفها زياد ميزنن، آقا پسر. مگه نه آقاي راننده؟» راننده توي آينه نگاهش كرد، گفت: «آره، اين حرفها مال اولشه.» جوان خواست چيزي بگويد كه راننده پياده شد و باز داد كشيد: «تجريش، تجريش دو نفر.» بعد يكدفعه سوار شد و زد روي زانوي جوان، گفت: «اين هم مسافر.» برگشت و به پيرمرد گفت: «ميشه خواهش كنم، بشينين جلو تا اين آقا و خانوم سوار شن؟» پيرمرد برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. بعد پياده شد و نشست جلو. زن و مرد سوار شدند. چيزي دستشان بود. حدس زدم بايد بچهشان باشد. راننده خواست بزند توي دنده كه زن گفت: «از ونك ميرين تجريش؟» راننده گفت: «نه خانوم، راه دور ميشه. از پاركوي ميرم.» زن گفت: «از ما چهارصد تومن بگيرين از ونك برين.» راننده چيزي نگفت. زد توي دنده و راه افتاد. زن آهسته گفت: «پارچه رو از رو صورتش بردار!» مرد پارچة سفيدي را، كه روي صورت بچه بود، كنار زد. زن بلند گفت: «ميشه پنجرهتونو بكشين بالا.» لاي شيشة طرف راننده باز بود. راننده گفت: «شيشهها بخارميگيره، خانوم.» زن گفت: «اين بچه سرما ميخوره.» راننده شيشه را كشيد بالا. بعد پيرمرد آهسته توي گوش جوان چيزي گفت كه نفهميدم. زن آهسته گفت: «ديگه حاضر نيستم بيام خونة مادرت، فهميدي؟» سرم را آهسته بردم به طرفشان و گوشهايم را تيز كردم. زن باز آهسته گفت: «مرده شور اون خاله نسرينتو ببره، زنيكة آشغال.» منتظربودم مرد چيزي بگويد، اما نگفت. ساكت بود و هر از گاهي بچه را روي پاهايش تكان ميداد. زن بلند گفت: «آقا، يهخرده يواش برين!» راننده گفت: «نترسين، خانوم.» زن گفت: «آخه، مگه ميتونين جلوتونو درست ببينين؟» توي آن مه واقعا داشت تند ميرفت. حتي من هم ترسيده بودم. راننده گفت: «نترسين، خانوم. من هر شب دارم اين مسيرو ميرم و برميگردم.» پيرمرد زد زير خنده، گفت: «آره، ديگه ياد گرفته چطوري بكشدمون.» با شانهاش زد به جوان، گفت: «دعا كن امشب سالم برسي پيش زنت.» جوان موهاي بلند پشت سرش را كرد زير ژاكتش، گفت: «خدا كنه امشب برف نياد. من دوباره بايد فردا صبح اين همه راهو برگردم.» باز صداي آهستة زن را شنيدم: «از همون اولش هم چشم نداشت منو ببينه ... چرا منو امشب آوردي اينجا؟» مرد آهسته گفت: «يواش، خانم.» سرم را آرام بردم كنارش. گفت: «من كه كف دست مو بو نكرده بودم. چه ميدونستم خالهم امشب اونجاس.» زن گفت: «ميخواستي زنگ بزني. چقدر بهت گفتم زنگ بزن.» مرد گفت: «يواش، خانم.» برگشت و تا خواست به من نگاه كند، چشمهايم را بستم و خودم را زدم به خواب. بعد باز صدايش را شنيدم: «ديگه هر وقت خواستيم بيايم، اول زنگ ميزنيم.» زن دستش را گرفت به صندلي جلو، بلند گفت: «آقاي راننده، يهذره يواشتر برين.» راننده سرعتش را كم كرد، گفت: «خوب شد، خانوم.» مردي كه كنار من نشسته بود، گفت: «متشكرم، آقا.» زن آهسته گفت: «بايد به مادرت بگي. بگو هر وقت ما ميآيم، اين آشغالو دعوت نكنه.» مرد گفت: «مادر من از كجا ميدونست كه ميآد. تازه، حالا مگه چي شده؟» زن گفت: «چيشده، چيشده، مگه نديدي چقدر گنده بارم كرد. كثافت هرچي از دهنش در ميآد، ميگه.» تمام شيشهها را بخار گرفته بود. راننده با دست شيشة جلو را پاك كرد. پيرمرد شالش را باز كرد و كشيد به سراسر شيشة جلو. راننده توي آينه به من نگاه كرد، گفت: «قربون دستت، يه دست به شيشة عقب بكش.» با كف دست بخار شيشة عقب را پاك كردم. راننده گفت: «دستت درد نكنه.» گفتم: «خواهش ميكنم.» كف دستم را با شلوارم پاك كردم. راننده شيشة طرف خودش را كمي پايين كشيد. زن باز آهسته گفت: «رسيديم، خودم به مادرت تلفن ميكنم.» مرد گفت: «چرا مزخرف ميگي. براي چي ميخواي ناراحتش كني؟ خودم بعدا بهش ميگم.» زن بلند گفت: «نميگي، نميگي، تا حالا هزار دفعه گفتي ميگم، نگفتي.» مرد گفت: «يواش، خانم. ميشنون.» و باز به من نگاهكرد، ولي اين دفعه نتوانستم به موقع چشمهايم را ببندم، اما جوري وانمود كردم كه انگار اصلا نشنيدهام. مرد آهسته گفت: «فردا از دفتر بهش زنگ ميزنم. حالا خيالت راحت شد؟» زن گفت: «زنگ بزني يا نزني، خودم بهش تلفن ميكنم. به جهنم كه ناراحت ميشه. چطور وقتي من ناراحت ميشم... آقاي راننده اون شيشه رو بكشين بالا. بچه سرما ميخوره.» راننده گفت: «جلومو نميبينم، خانوم. بهتر از اينه كه تصادف كنيم.» زن گفت: «اگه يواش برين، هيچ اتفاقي نميافته.» راننده گفت: «من كه دارم يواش ميرم.» زن باز خواست چيزي بگويد كه ديدم مرد تكاني خورد. حدس زدم كه با آرنجش زده است به زن. پيرمرد گفت: «مدتها بود يه همچين مهي نديده بودم.» جوان گفت: «من حالم از اين مه به هم ميخوره. اصلا از سرما متنفرم.» پيرمرد باز خنديد. گفت: «اينقدر جوش نزن، آقا پسر. بالاخره ميرسيم.» جوان گفت: «كاش برف نياد. من بايد فردا اين همه راهو برگردم.» پيرمرد گفت: «خوش به حال خودم كه فردا تا لنگ ظهرميخوابم... كارت چيه؟» جوان گفت: «كارگاه داريم. ميز تحرير ميسازيم.» پيرمرد گفت: «مال خودته؟» جوان گفت: «شريكم.» پيرمرد گفت: «پس ديگه چرا اينقدر جوش ميزني؟ يه جوري حرف زدي كه فكر كردم كارمندي. برو فردا تا لنگ ظهر بخواب، بندة خدا.» جوان گفت: «اگه ميخواستم تا لنگ ظهر بخوابم كه بايد در كارگاهمو ميبستم.» زن باز چيزي به مرد گفت كه نفهميدم. مرد گفت: «گفتم كه باشه. فردا زنگ ميزنم.» زن آهسته گفت: «پارچه رو بنداز رو صورتش. هرچي به اين الاغ ميگم شيشه رو بكش بالا كه گوش نميده.» مرد گفت: «يواش، خانوم.» به راننده نگاه كردم. حدس زدم شنيده، اما به روي خودش نياورد. زن آهسته گفت: «يادته اون اوايل چقدر برام حرف درآورد؟ تعجب ميكنم چرا مادرت چيزي نميگه.» مرد گفت: «خواهرشه، خانم.» زن گفت: «مگه من عروسش نيستم، هان؟ مگه من عروسش نيستم؟» مرد گفت: «چرا، ولي تا حالا چه گلي به سرش زدهي. مگه يه ماه تو مريضخونه نخوابيده بود، چرا نرفتي عيادتش؟» زن گفت: «آخه، خودم هم مريض بودم، تو هم كه نبودي. رفتهبودي مأموريت.» مرد گفت: «دروغ ميگي، دروغ ميگي. حالت خوب خوب بود.» زن گفت: «تو هم عين همونهايي.» مرد گفت: «نه، تو يه ذره خودتو عوض كن. صبح تا شب داري به مادر من بد و بيراه ميگي. اگه من يه كلمه حرف دربارة مادرت بزنم كه روزگارمو سياه ميكني.» صدايش بلند شده بود. زن چيزي نگفت. يكدفعه راننده گفت: «تو خود ميدون پياده ميشين؟» مرد گفت: «نه آقا، يهكم بالاتر.» راننده ميدان را رد كرد و هنوز بيست قدم نرفته بود كه مرد گفت: «متشكرم آقا. ما همين كنار پياده ميشيم.» راننده ماشين را نگه داشت. زن و مرد كرايهشان را دادند وپياده شدند. راننده زد توي دنده و راه افتاد. يكدفعه گفت: «بيچاره شوهر بدبختش.» پيرمرد زد زير خنده، گفت: «خدا به دادش برسه. مادر فولادزره بود. كم مونده بود بزنه تو گوش شوهرش.» راننده گفت: «ولي اون آخر يه تشر زد.» پيرمرد هنوز داشت ميخنديد، گفت: «نه بابا، اين كه من ديدم، مث سگ از زنش ميترسيد. خيلي زنذليل بود.»
|
||||||