|
||||||
مثل همان روزهاداشتم ميرفتم خبر مرگ پدر زنم را به زنم بدهم. همين يك ساعت پيش مرده بود، روي دستهاي خودم. زنم هنوز چيزي نميدانست. فكر ميكرد يك زمينخوردگي ساده است. سرش درد گرفته و بعد هم خوب شده، همين. اما حالا مرده بود. مادرش رفته بود آب بياورد، شهريار و سودابه هم ايستاده بودند كنارم كه نفس آخر را كشيد، همانطور با چشمهاي خيره به من، در حالي كهدستهايش را محكم در دستهايم نگه داشته بودم. ترس تمام وجودش را گرفته بود. معلوم بود كه نميخواست بميرد. التماس ميكرد كه نگذارم برود. از فشار دستهايش ميفهميدم، از نگاهش كه همانطور خيره به من مانده بود تا بعد كه خودم بستمشان. ازدماغش مايع بيرنگي بيرون زد. صداي شيون سودابه كه بلند شد، مادرش با داييسهراب دويدند توي اتاق. نشد بگيريمش. توي درگاه خورد زمين و بعد كشانكشان از لاي دستهاي داييسهراب خودش را رساند به جسد. چندبار ميان دستهاي ما از حال رفت، اما صداي ضجههايش قطع نميشد، تا بالاخره كاملا از حال رفت. چند لحظه بعد بود كه متوجه شيار باريك خون شدم كه از دماغش بيرون زده بود. با دستمال پاكش كردم و بعد ملافه سفيدي را كه داييسهراب آورده بود، كشيدم رويش. حالا داشتم ميرفتم خانه. بايد به زنم ميگفتم. بايد با خودم ميآوردمش پدرش را براي آخرين بار ببيند. حالا ديگر حتما از سر كار آمده بود. وقتي در را پشت سرم بستم، صداي شير آب حمام را شنيدم. پريدم توي دستشويي. چندبار به صورتم آب زدم تا سرخي چشمهايم برطرف شود، اما انگار بدتر شد. برگشتم توي هال و نشستم روي مبل. دستهايم ميلرزيد. رگي چيزي هم توي گردنم ميزد و دست بردار نبود. فكر كردم بد نيست سيگاري روشن كنم. شايد لااقل تپش اين رگ لعنتي را قطع ميكرد. پاشدم رفتم توي آشپزخانه. هر جايي را كه فكر ميكردم باشد، گشتم. نبود كه نبود. از زماني كه سيگار را ترك كرده بودم، دو ماهي ميگذشت، اما مطمئن بودم يك جايي يك پاكت سيگار نگه داشتهام، براي همين وقتها. همة قفسهها را زير و رو كردم تا بالاخره توي در يخچال پيدايش كردم. زنم گذاشته بودش زير كيسهاي كه روژ لبهايش را توي آن ميگذاشت. پاكت را باز كردم و سيگاري بيرون كشيدم. وقتي داشتم كنار اجاقگاز روشنش ميكردم، يكدفعه صداي زنم را شنيدم. «پس همينطور قول ميدي!» برگشتم. با حوله ايستاده بود توي هال. نزديك بود همانجا بزنم زير گريه. اما جلو خودم را گرفتم. پك عميقي زدم و دودش را تمام و كمال تو دادم. زنم گفت: «معلوم شد تو اين مدت هم ميكشيدي.» آمد توي درگاه ايستاد. كلاه حوله را تا روي ابروهايش پايين كشيده بود. انگار گفتم: «يهدفعه هوس كردم.» دستها را فرو كرد توي جيبهاي حولهاش. گفت: «ديگه رو هيچيت حساب نميكنم.» برگشت توي هال. كنترل تلويزيون را از روي ميز عسلي برداشت ونشست روي مبل. تلويزيون را روشن كرد. خاكستر سيگار را پشت اجاقگاز تكاندم. يكدفعه صداي تلويزيون قطع شد. بلند گفت: «بابامچطور بود؟ هنوز سرش درد ميكرد؟» اصلا نميدانستم چه بگويم. لال شده بودم. فقط داشتم عين خلها به سيگار پك ميزدم. حتما نگاهم به جاي ديگري هم بوده، چون بلند گفت: «آهاي، عمو يادگار!» گفتم: «چي؟» «گفتم بابام چطور بود؟ هنوز سرش درد ميكرد؟» از توي جاظرفي فنجاني برداشتم و رفتم توي هال. گفتم: «نه ، بهتر شده. نشستم. اصلا نميدانستم چرا اين حرف را زدم. ميشد يك چيز ديگر گفت، يك چيزي كه آمادهاش كند. يعني، خبر مرگم، اصلا براي همين آمده بودم. وقتي به سيگارم پك ميزدم، متوجه دستهايم شدم كه لرزشش بيشتر شده بود. رگ لعنتي هم ول نميكرد. حتي احساس كردم ضربانش بيشتر شده. زنم داشت زيرچشمي نگاهم ميكرد. فهميده بود يك چيزيم هست. شك نداشتم. از نگاهش پيدا بود. آخرش هم درآمد گفت: «چيزي شده؟ هان؟ چيزي شده؟» گفتم: «نه.» و سعي كردم خودم را آرام نشان بدهم. اما مگر ميشد؟ يعنيدست خودم نبود. او هم حسابي شك كرده بود. گفت: «به من دروغ نگو. يه چيزيت هست. يه اتفاقي افتاده.» گفتم: «هيچ اتفاقي نيفتاده.» «دروغ ميگي. تو همون وقتهاش هم كه روزي يه پاكت سيگارميكشيدي، از سر كار كه مياومدي، اول ميرفتي سر يخچال. من كه ديگه ميشناسمت.» «گفتم كه، هيچي نشده.» «تو گفتي و منم باور كردم. چشمهات چرا اينطوري شده؟» گفتم: «چطوري؟» حسابي پيله كرده بود. گفت: «پاشو برو تو آينه يه نگاه به خودت بنداز. چشمهات شده قلوة خون. از سرخي نميشه بهشون نگاه كرد.» به چشمهايم دست كشيدم. گفتم: «چيزي نيست. از خستگييه.» «سر كارت چيزي شده؟» «ديوونه شدهي؟ هيچي نشده.» يك چيز ديگر هم گفتم. انگار حرف باد را پيش كشيدم. گفتم چشمهايم بهخاطر باد اينطور شده و از اين حرفها. حسابي داشتم منكر همه چيز ميشدم. خودم نميدانستم چرا، اما واقعا جرأتش را نداشتم بگويم چه شده. بار اول بود توي همچين موقعيتي گير ميكردم و اصلا نميدانستم بايد چهكار كرد. اصلا انگار اين لحظات از لحظة مرگ پدرش سختتر بود، آن لحظه كه داشت التماس ميكرد نگذارم از پيشم برود و دستهايم را محكم گرفته بود. يكدفعه درآمد گفت: «بابام طوريش شده؟» بايد ميگفتم. وقتش بود. لااقل يك چيزي ميگفتم كه آمادهاشكنم. دوپهلو حرف بزنم، چيزي كه به شكش بيندازد، اما محكم درآمدم گفتم: «نه ، بهتر شده.» و توي دلم تا ميتوانستم به خودم بد و بيراه گفتم. نيشگون محكمي به ران پايم گرفتم كه هنوز جايش هست. سيگار رسيده بود به فيلتر و من هنوز بايد كلي دود ميبلعيدم. توي فنجان خاموشش كردم و برگشتم توي آشپزخانه. داشتم استكان را ميشستم كه شنيدم بلند گفت: «حدس بزن امروز چي شد.» بيآنكه برگردم گفتم: «چي شد؟» اما جوابي نشنيدم. برگشتم. رفته بود توي اتاق. بهترين فرصت بود. پريدم سيگار ديگري روشن كردم. پنجره را هم باز كردم و نشستم روي صندلي پشت پيشخان. داشتم پشت سر هم به سيگار پك ميزدم، عين ديوانهها. ياد لحظهاي افتاده بودم كه مادرش ميان دستهاي ما خم شده بود و پنجههايش را محكم به گونههايش ميكشيد و بلندبلند شوهرش را صدا ميزد. صداي جيغهاي وحشتناكش هنوز توي گوشهايم بود. و حالا منتظر دخترش بود، دختر بزرگش، تا تنها نباشد، تا با هم گريه كنند. باز صدايش راشنيدم. «حدس زدي؟» داشت از توي اتاق داد ميزد. گفتم: «نميدونم.» فكر كردم نشنيده. شايد هم شنيده بود. شهريار سرش را گذاشته بود كنار پاهاي پدرش و بلندبلند گريه ميكرد. گاهي داد ميزد: «بابا، باباي عزيزم.» صداي سشووار را كه شنيدم، باز به سيگار پك زدم. خيالم راحت بود كه تا مدتي توي اتاق ميماند. يكدفعه صداي زنگ تلفن بلند شد. پريدم توي هال. فكر كردم از خانه پدرش است. ميخواهند ببينند چرا هنوز راه نيفتادهايم. جنازه داشت آن وسط سرد ميشد و ما هنوز نيامده بوديم. گوشي را برداشتم. كسي آنطرف خط به تركي چيزي گفت. گفتم: «چي؟» دوباره حرفش را تكرار كرد. گفتم: «اشتباه گرفتي، آقاجون.» و محكم گوشي را گذاشتم. بعد خم شدم و دوشاخ را از پريز پشت مبل كشيدم. برگشتم توي آشپزخانه. سيگار را گرفتم زير شير آب و انداختمش توي سطل آشغال. رگ گردنم ديگر نميزد. اما در تمام بدنم احساس كوفتگي ميكردم، كوفتگي و ضعف. بالاخره صداي سشووار قطع شد و از اتاق بيرون آمد. گفت: «تو نميخواي لباسهاتو عوض كني؟» گفتم: «چرا، الان عوض ميكنم.» باز كنترل تلويزيون را برداشت و نشست. به ياد ندارم روشنش كرده باشد. انگار هنوز داشت به موهايش ور ميرفت. داشتم توي ذهنم جملهاي چيزي آماده ميكردم كه گفت: «بالاخره تونستي حدسبزني؟» «چيرو؟» «كه گفتم حدس بزن امروز چي شد؟» «نميدونم. خودت تعريف كن.» احتمالا باز حواسم جاي ديگر بوده، چون گفت: «اصلا گوشت با من هست؟» «آره، دارم گوش ميدم.» «اون يارو خلوضعه امروز اومد.» «كدوم خلوضعه؟» «همون همكارتو ميگم، آقاي خسروي. كه به پريسا معرفيش كرديم.» «واقعا؟» «آره، يه دستهگل آورده بود از خودش گندهتر.» خنديد. گفت: «بعدش هم قرار خواستگاري گذاشتن.» انگار گفتم پس بالاخره درست شد يا يك همچين چيزي. اما همة حواسم توي اين بود كه يكجوري ببرمش بيرون. بايد ميبردمش آنجا. همهشان منتظر بودند. نبايد بيشتر از اين دير ميشد. گفت: «باور كن خلوضعه.» گفتم: «كي؟» «همون يارو كه گفتم ديگه. تو اصلا به من گوش ميدي؟» گفتم: «حالشو داري بريم بيرون؟» «الان؟» سر تكان دادم. گفت: «كجا؟» تمام قدرتم را جمع كرده بودم كه بگويم خانه پدرش، اما نتوانستم. انگار اصلا زبانم بند آمده بود. با خودم گفتم ميبرمش توي ماشين و بعد همانجا، تا برسيم، قضيه را برايش ميگويم. يعني مجبور بودم. گفتم: «بالاخره يه جايي ميريم.» «آخه كجا؟» «ميريم يه دوري ميزنيم و برميگرديم.» زل زده بود به من. گفت: «مگه خل شدهيم؟ هر دوتامون خستهايم. برو تو آينه يه نگاه به چشمهات بنداز.» «ميدونم، ولي زود برميگرديم.» از آشپزخانه بيرون آمدم. گفتم: «پاشو ديگه. زود برميگرديم.» پاهايش را روي هم انداخت. داشت يكجوري نگاهم ميكرد، انگار غريبهام. گفت: «تو هيچوقت از اين پيشنهادها نميكردي. ميخواي منو جايي ببري؟» «فقط ميخوايم يه دوري بزنيم و برگرديم. پاشو ديگه. بهخاطر من.» «مگه تو بهخاطر من سيگارو ترك كردي؟» «همون يه دفعه بود. جدي ميگم.» روي مبل جابهجا شد و زير لب چيزي گفت كه نفهميدم. بعد گفت: «بايد زود برگرديم. من خستهم.» «گفتم كه، زود برميگرديم. من ميرم تو ماشين.»
|
||||||